معرفی کتاب
بانوي ميزبان نيز مانند بسياري از داستانهاي داستايفسکي از زندگي خود او مايه ميگيرد و ميشود گفت وصف حال اوست در سالهاي جواني. داستان در سنپترزبورگ ميگذرد. اُردينُف، قهرمان داستان، در نوجواني و جواني ناچار گوشهگير شده و درِ زندگي اجتماعي را بر خود بسته است. او بايد به اجبار محل سکونتش را تغيير دهد. به جستوجوي اتاقي در شهر پرسه ميزند تا اينکه با زني زيبا به نام کاترينا آشنا ميشود و بهعنوان مستأجر به خانهي او راه مييابد…
قسمتی از متن:
از آن چه بر سرش آمده بود به هیچ کس چیزی نمی گفت اما گاهی خاصه ،در غروب در ساعتی که آوای ناقوس کلیسا زمانی را به یادش می آورد که احساسی ناشناخته سراپایش را لرزانده و در تپش انداخته بود در جان جاودانه مجروحش طوفانی برمی خاست و آن وقت روحش به لرزه می افتاد و درد عشق باز در دلش شعله ور می شد و سینهاش را به آتش می کشید تنها و افسرده به آرامی اشک می ریخت و زیر لب زمزمه می کرد :کاترینای من، کبوتر بی همتایم خواهرک شیرینم…











دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.