معرفی کتاب
قمارباز اثری است که اساساً در دستور کار قبلیِ نویسندهاش نبود و همه چیز خلقالساعه و در وضعیتی متشنج شکل گرفت! در آن سالِ غریب(۱۸۶۶)،برای نویسندگیِ داستایفسکی؛ او تنها روی جنایت و مکافات متمرکز بود و اصلاً قصد نداشت همزمان سرگرم نوشتن دو رمان باشد! شرایط اما طوری پیش آورد که قمارباز باید نوشته میشد و جریان زندگیِ شخصیِ پیچیدهٔ داستایفسکی را هم به کل دگرگون میکرد.
قسمتی از متن:
در گوشه ای از پارک زدم به خیابان. وسط خیابان ایستادم تا بارون و بارونس برسند، به پنج قدمیام که رسیدند،کلاهم را برداشتم و تعظیم کردم. یادم هست بارونس لباس پر چین و پُفداری به رنگ خاکستری روشن به تن داشت که دنبالهٔ بلندی هم ازش آویزان بود.به قدر کافی چاق بود، اما با آن لباس، چاقتر به نظر میرسید. چانهاش گرد و غبغبش خیلی بزرگ و آویزان بود، طوری که گردنش دیده نمیشد. رنگ صورتش ارغوانی و چشمهایش ریز و گستاخ بود. طوری راه میرفت که انگار آسمان سوراخ شده و از آنجا افتاده. بارون اما لاغر بود و قد بلند. صورتش مثل هر آلمانیای کج و کوله بود؛ هزار چروک ریز هم داشت و یک عینک هم رویش ولو بود. در حدود چهل و پنج سالی داشت. پاهایش چنان دراز بود که انگار درست از سینهاش در آمده، نژاد است دیگر!…











دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.