معرفی کتاب
بیچارگان، رمانی کوتاه در قالب مکاتبه، در زمستان ۴۵-۱۸۴۴ نوشته و بازنویسی شد. در ماه مه داستایفسکی نسخهی دستنویس رمان را به گریگاروویچ به امانت داد. گریگاروویچ دستنویس را نزد دوستش نکراسوف برد. هر دو با هم شروع به خواندن دستنویس کردند و سپیدهدم آن را به پایان رساندند و ساعت ۴ صبح رفتند داستایفسکی را بیدار کردند و برای شاهکاری که آفریده بود به او تبریک گفتند. نکراسوف آن را با این خبر که «گوگول تازهای ظهور کرده است» نزد بلینسکی برد و آن منتقد مشهور پس از لحظهای تردید بر حکم نکراسوف مُهر تأیید زد. روز بعد بلینسکی با دیدار داستایفسکی فریاد زد: «جوان، هیچ میدانی چه نوشتهای؟… تو با بیست سال سن ممکن نیست خودت بدانی.» داستایفسکی سی سال بعد این صحنه را «شعفانگیزترین لحظهی حیاتش» خواند.
قسمتی از متن کتاب:
من سربار هیچکس نیستم! یک تکه نانى را که مى خورم خودم درمى آورم؛ درست است که یک تکه نان بیشتر نیست و حتى اکثراً یک تکه نان خشک است؛ امّا همین است که هست و آن را با عرق جبین و با زحمت خودم، بى منّت و با اطاعت از قانون درمى آورم. خُب، آدم دیگر پس چکار باید بکند؟ منظورم این است که مى دانم نسخه بردارى کار قابلى نیست، ولى، با اینهمه، من به کارم افتخار مى کنم: من نانم را با عرق جبینم درمى آورم. خُب، پس چه عیبى دارد که من نانم را با نسخه بردارى درمى آورم؟ آیا نسخه بردارى گناه است؟ مى گویند «فقط از اسناد رونوشت برمى دارد. منشىِ موش صفتى است که فقط بلد است رونوشت بردارد.» بسیار خوب، کجاى این کار غیرشرافتمندانه است؟ دستخط من خواناست، خوش خط هستم و هر کس به خط من نگاه مى کند حظ مى برد، و عالیجناب هم از خط من راضى است؛ مهمترین اسنادش را براى نسخه بردارى به من مى دهد. البته، من سبک ادبى ندارم؛ منظورم این است که اصلاً سبکى ندارم، که لعنت بر این سبک باد؛ براى همین هم ارتقاى مقام پیدا نکرده ام، و حتى براى همین است، عزیزم، که همین الان هم براى تو اینقدر ساده و بى پیرایه مى نویسم، بى هیچ تزیینى، و درست همانطور که از قلبم مى گذرد… همه اینها را مى دانم؛ و در واقع اگر قرار بود همه نویسنده شوند، آن وقت چه کسى نسخه بردارى مى کرد؟ این سؤالى است که از تو مى پرسم، و خواهش مى کنم جوابم را بده، مامکم. خُب، حالا که مى دانم ضرورى هستم، حالا که به درد مى خورم و نمى توان از کارم صرف نظر کرد، چرا باید با حرفهاى بیهوده یک آدم را آشفته کنند؟ بسیار خُب، قبول، من یک موش هستم، شباهتم را به موش پیدا کرده اند! امّا به این موش نیازى هست، این موش به درد مى خورد، و این موش پاداش مى گیرد، پس موش خوبى است! امّا، عزیزم، دیگر از این موضوع حرف زدن کافى است، یک لحظه اختیار از کفم بیرون رفت. امّا به هرحال بد نیست آدم گاه به گاه در حق خودش عدالت را به جا بیاورد…











دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.