از کانستانتین ماچولسکی
ترجمه سروش حبیبی
داستایفسکى شیوه داستانسرایى تازه اى ابداع کرده است که «داستان ـ تراژدى» است. این شیوه در جنایت و مکافات و ابله بسط یافته و منقه شده و در شیاطین به کمال رسیده است. شیاطین یکى از بزرگ ترین آثار ادب جهان است. نویسنده در دفتر شماره سه، مربوط به یادداشت هاى طرح داستان این شکل جدید را خود تعریف کرده است. راوى مى گوید: «من شهر را وصف نمى کنم، به محیط داستان و وضع زندگى و مردم و مشاغل و روابط شان با یکدیگر و تغییرات عجیب این روابط، و خلاصه به زندگى خصوصى مردم مرکز استان مان کارى ندارم… فرصت هم ندارم که «تابلویى» از این گوشه دورافتاده مان ترسیم کنم. من راوى رویدادى خاص و عجیبم که ناگهان و طورى که هیچ کس انتظارش را نداشت در این اواخر در شهر ما روى داد و ما همه را در حیرت فرو برد. مسلم است که چون این واقعه نه در آسمان، بلکه میان ما روى داده است نمى توانم گاهى از طریق ترسیم تصویرى به آداب و عادات مردم اشاره اى نکنم. اما خاطرنشان مى کنم که این کار فقط تا جایى صورت مى گیرد که مطلقا واجب باشد. خلاصه اینکه قصد اصلى ام شرح و توصیف زندگى امروزى مان نیست.»
بنابراین داستان داستایفسکى توصیف یک شهر و تصویر زندگى ساکنان آن نیست. او خود مى گوید که راوى رویدادهایى است که ناگهانى اند و کسى انتظارشان را ندارد و تعجب برمى انگیزند. هنر او شباهتى با داستانسرایى تالستوى و تورگنیف و گانچاروف ندارد. او به جاى ایستایى توصیف و شرح زندگى مردم پویایى وقایع و حرکت و تلاش و مبارزه را پیش مى آورد. او «فرصت» ندارد به یارى کلمات نقاشى کند و درباره اخلاق و عادات مردم حماسه بسراید. او خود دستخوش گردباد وقایع است و با سیل خروشان رویدادها برده مى شود. در یکى از نامه هایش به مایکف این عبارت جالب توجه را مى یابیم: «از آنجا که بیشتر شاعرم تا نقاش، پیوسته موضوع هایى را اختیار کرده ام که از عهده توانم خارج بوده اند.» او صادقانه باور داشت که داستان هایش از حیث ذوق هنرى ضعیف اند و این حال را ناشى از شرایط سخت کار خود مى شمرد و با فروتنى تصدیق مى کرد که از حیث توصیف هنرى به پاى تصویرگرانى چون تورگنیف و تالستوى نمى رسد. این کم ارزش شمارى کار خود را مى توان از محدودیت شاعرانگى در کارش دانست. داستایفسکى هنر داستانسرایى را «توانایى توصیف نقاشى وار» مى دانست و در این زمینه خود را با «داستانسرایان تصویرگر» همپایه نمى شمرد. خبر نداشت که تصویرگرىِ او از نوعى دیگر است. با آنها قابل مقایسه نبود بلکه شاید از آنها بالاتر بود. او در مقابل تصویرگرى اصل توصیف بیانى را قرار مى داد. به ازاء حماسه نمایش را، و در مقابل تماشا القاء و الهام را. هنر تجسمى واقعیت طبیعت را بازمى نماید و با حس وزن و خوش آهنگى، با جنبه آپولونى انسان سروکار دارد و در نمایش عینى زیبایى به اوج خود مى رسد. هنر بیانى خود را از طبیعت وامى برد و اسطوره اى از انسان پدید مى آورد. به اراده ما و آزادى ما نظر دارد و دیونیزوسى است. اوج آن الهام تراژیک است. اولى انفعالى است و طبیعى، دومى فعال است و شخصى. یکى را تحسین مى کنیم و در دیگرى خود شرکت داریم. یکى ضرورت رابزرگ مى دارد و دیگرى بر آزادى تأکید مى کند. یکى ایستاست و دیگرى پویا.
همه خصوصیات ساختار و تکنیک داستان هاى داستایفسکى با اصل «بیان هنرى» قابلتوضیح اند. داستایفسکى فقط انسان را مى شناسد و جهان و سرنوشت او را. شخصیت قهرمان داستان محورى است که داستان دور آن شکل مى گیرد و گرد آن است که اشخاصِ بازى آرایش مى یابند و طرح داستان دور او قوام مى یابد. راسکولنیکف در کانون جنایت و مکافات قرار دارد و ابله دور پرنس میشکین آرایش یافته است. این مرکزیت قهرمان داستان و آرایش اقمار کوچک و بزرگ گرد او در شیاطین به درجه اعلى رسیده است. در جزوه یادداشت هاى مربوط به طرح داستان مى خوانیم: «شیاطین است و پرنس!» (یعنى ستاوروگین). و به راستى نیز تمامى داستان فقط سرنوشت اوست. حرف ها همه درباره اوست و همه چیز براى او. «تعریف» یا مقدمه به شرح احوال ستپان ترافیمویچ ورخاوینسکى اختصاص دارد که مربى و پدر معنوى اوست. اندیشه الحاد سال هاى شصت در «خیالپردازى هاى شاعرانه» سال هاى چهل ریشه دارد. به این دلیل است که ورخاوینسکى به زندگى نامه ستاوروگین وارد مى شود. در کنار پدر معنوى قهرمان داستان مادر جسمانى او، واروارا پتروناست که رابطه صمیمیتى بیست ساله با «انگل» خود داشته است. بعد چهار زن گرد قهرمان داستان آرایش یافته اند. لیزا توشینا، داشا، ماریا تیموفى ییونا و زن شاتوف. هر چهار آینه وار جلوه هاى مختلف این شیطان فریبا را در خود منعکس مى کنند. زن ها جزئى از سرنوشت تراژیک این دون ژوان روس اند. امید نجات و خطر تباهى او در آنهاست. بزرگ ترین جنایت خود را نسبت به زن مرتکب مى شود (ماتریوشا) و والاترین کار نمایانش براى زنى است (ازدواج با زن دیوانه). از عشق زنى (لیزا) انتظار رستاخیز دارد و پیش از مرگ در دامان مهربان و مادرانه زنى دیگر (داشا) پناه مى جوید. مراحل مختلف زندگى آوارگى ستاوروگین با نام زن ها نشان شده اند. سرخوردگى هاى او در عرصه عشق نماد رنج هاى فکرى اوست. و چون عاقبت شعله عشق در دلش کاملاً خاموش مى شود (وداع با لیزا در سکواریشنیکى) تباهى اش اجتناب ناپذیر است. بعد از حلقه چهار زن حلقه دیگرى گرد اوست مرکب از چهار مرد: شاتوف، کیریلف، پیوتر ورخاوینسکى، و شیگالیوف. در این مدار تصویر فاوست (ذهن جوینده و پیوسته ناراضى و سرکش) جایگزین تصویر دون ژوان مى شود، ستاوروگین، معلم و پیشوا و آقاى آنهاست. زندگى آنها همه وابسته به زندگى اوست. همه اندیشه هاى اویند که در وجودى مستقل متبلور شده اند. شخصیت پیچیده و پرتناقض قهرمان (ستاوروگین) هم شاتوف را پدید مى آورد که ناسیونالیستى ارتدوکس مسلک است و هم کیریلف را که خود را خدا مى داند و هم پیوتر ستپانویچ انقلاب پرداز و هم شیگالیوف متعصب را. هم معشوقگان و هم شاگردان، که عاشق وار شیفته اویند. همه ستاوروگین اند، فقط آگاهى اویند که در نبرد با وسوسه هاى شیطانش به صورت تناقض هاى چیرگى ناپذیر تجزیه مى شود.
مدار سوم مرکب است از اشخاص بازى درجه دوم، «دار و دسته» پیوتر ورخاوینسکى، شیطانک هایى که شیطان اصلى، روح قدرتمند و دهشتناک انکار، روى زمین رها کرده است: ویرگینسکى و زنش، لیپوتین، لبیادکین، ارکل، لیامشین و چند نفرى از «اهالى» مرکز استان. سرانجام فن لمکه استاندار و «حضرت نویسنده عظیم الشأن» کارمازینف، که از طریق خانواده دروزدف با قهرمان داستان مربوط اند. لیزا توشینا دختر همسر ژنرال دروزدف و کارمازینف از بستگان اوست. با این طرح منظومه وارِ دوائر هم مرکز به دور ستاوروگین وحدت عجیب اعمال و تناسب نقش ها پدید مى آید. شعاع هاى این دوائر همه روى به مرکز دارند. انرژى در سراسر داستان، همچون خون در عروق یک زنده جارى است و همه اشخاص داستان را در جنبش مى دارد. تکان ها و انفجارهایى که در اعماق وجدان قهرمان داستان صورت مى پذیرد از یک مدار به مدار دیگر منتقل و به همه اقمار منتشر مى شود. امواج گسترش مى یابند و قدرت مى گیرند. تنش ابتدا چند نفر و بعد چند گروهک و سرانجام سراسر شهر را فرا مى گیرد. تلاش درونى ستاوروگین به حرکتى عمومى مبدل مى شود و به صورت توطئه ها و سرکشى ها و آتش سوزى ها و قتل ها و خودکشى ها تظاهر مى کند. به این صورت اندیشه ها صورت سودا پیدا مى کنند و سوداها انسان ها را در بند مى آورند و رویدادها تظاهر این سوداهایند. درونمایه و صورت ظاهر از هم جدا شدنى نیستند. تلاشىِ شخصیت، بلوا در مرکز استان، بحران روحانى که روسیه دستخوش آن بود، دوران پرمصیبتى که در تاریخ بى سابقه بود و دنیا از سر مى گذراند، اینها دوائرى هستند که گسترش مى یابند و سمبولیسم شیاطین را تشکیل مى دهند. صورت ستاوروگین در عرصه جهان و همه مردم کلیت دارد.
دومین ویژگى هنر بیانى داستایفسکى نمایش گونگى آن است. شیاطین نمایشى است از صورتک هاى تراژیک و تراژى کمیک. بعد از تعریف، یا مقدمه، که شرح مختصرى است از رویدادهاى گذشته و معرفى خصلت هاى اشخاص مهم داستان (ستپان ترافیمویچ ورخاوینسکى، واروارا پترونا ستاوروگینا و پسرش نیکلاى وسیه والودویچ و سوگلى اش داشا، و خانواده هاى دروزدف و فن لمکه) پیچیدگى و نسجِ درهم داستان شروع مى شود. خانم ستاوروگینا طرح ازدواج ستپان ترافیمویچ و داشا را در ذهن مى پرورد، که طى دو گفت وگو بیان مى شود: (یکى میان ستاوروگینا و داشا و دیگرى میان او و ستپان ترافیمویچ). تقاضاى فرمایشى ازدواج ورخاوینسکى از داشا با روابط عاشقانه اسرارآمیز ستاوروگین در خارج از کشور با لیزا توشینا و داشا در ارتباط مى آید. در فصول بعد به رابطه عاشقانه دیگرى (میان ستاوروگین و ماریا تیموفى ییونا) اشاره مى شود. لیپوتین داستان زن نیم دیوانه لنگ را شرح مى دهد و لیزا با شورى سوداگون به شناختن این زن علاقه مند مى شود. شاتوف از او دفاع مى کند و کیریلف در مقابل سروان لبیادکین که خواهرش را کتک مى زند به حمایت او برمى خیزد. عاقبت به رابطه دیگرى (که چهارمى باشد) اشاره مى شود و آن رابطه میان ستاوروگین است با زن شاتوف. به این ترتیب مجموعه درهم پرگره روابط عاشقانه دور تقاضاى ازدواج ستپان ترافیمویچ از داشا آشکار مى شود. چهار زن در کنار ستاوروگین ظاهر مى شوند که هر یک با اشخاص دیگرى از داستان همراه اند. داشا، با ستپان ترافیمویچ که مى خواهد از او تقاضاى ازدواج کند و با برادرش شاتوف، لیزا توشینا، با نامزدش ماوریکى نیکلایویچ، ماریا تیموفى ییونا با برادرش لبیادکین و حامیانش شاتوف و کیریلف، ماریا شاتوا، با شوهرش شاتوف. جهان اشخاص آفریده داستایفسکى، که با هم در ارتباطى متقابل و پیچیده اند در درون نظام اخلاقى واحد و یکدستى شکل مى گیرد. بعد از مقدمه به صحنه اى برده مى شویم، که اکثر اشخاص داستان در آن حاضرند. روز مهم، آن «یکشنبه کذایى» فرا رسیده است. اکثر اشخاص بازى «به تصادف» در سالن پذیرایى واروارا پترونا گرد مى آیند. این تصادف هاى سرنوشت ساز در جهان داستایفسکى ناگزیرند. او این عرف تکنیک تئاتر را به ضرورتى روانى مبدل مى سازد. اشخاص داستان هاى او به نیروى عشق و کینه به سمت هم کشیده مى شوند. ما نزدیک شدن آنها را به هم پى مى گیریم و احساس مى کنیم که برخورد آنها اجتناب ناپذیر است. مدارهاى این اقمار از پیش حساب شده و نقطه تقاطع آنها معین شده است. تنش درونى ما لحظه به لحظه افزایش مى یابد و ما هر لحظه در انتظار تصادمیم. از آن مى ترسیم و با بى شکیبى خود آن را مى شتابانیم. نویسنده با کند کردن حرکت و به عقب انداختن تصادم و انفجار ما را با دلهره مى آزارد. تنور انتظار را در دل ما مى تاباند و با گره گشایى هاى مجازین فریبمان مى دهد و سرانجام با مصیبت اصلى برمى جهاند. این شگرد نگارش پویاى اوست.
«یکشنبه کذایى» با برخورد واروارا پترونا با زن نیم دیوانه لنگ در کلیسا شروع مى شود. وارواراپترونا او را با خود به خانه مى برد و راز ماریا تیموفى ییونا توضیحات نمایشى طولانى و رسوایى هاى تکان دهنده اى در پى دارد. بیوه ژنرال دروزدف واروارا پترونا را متهم مى کند. داشا خود را از افتراى دزدى که به او زده شده است در برابر بانوى خود پاک مى سازد. لبیادکین به کنایه از بى آبرو شدن خواهرش حرف مى زند. ستاوروگین و پیوتر ورخاوینسکى بى خبر از سفر خارج بازمى گردند. ستاوروگین در حضور همه مى گوید که ماریا تیموفى ییونا با او نسبتى ندارد و با احترام بسیار او را از آن جمع بیرون مى برد و به خانه مى رساند. پیوتر ورخاوینسکى مشت مفترى (لبیادکین) را باز و پدر خود را رسوا مى کند. واروارا پترونا ستپان ترافیمویچ را طرد مى کند و از خانه خود مى راند. شاتوف به ستاوروگین سیلى مى زند، لیزا غش مى کند و همه این وقایع عجیب و نامنتظر تئاترگونه در یک صحنه اتفاق مى افتد. نقطه اوج تنش سیلى شاتوف است. زمینه این تنش با برخوردها و کشمکش هاى پیشین آماده شده است. تنش نمایش که به اوج خود رسیده است صاعقه وار خالى مى شود و جریان عمل نمایش شاخه شاخه مى گردد. بعد از صحنه همگانى «یکشنبه کذایى» یک رشته صحنه هاى کوچک تر مى آید که گفت وگوهایى است دونفره: «شب» و شبروى ستاوروگین. هشت روز مى گذرد. راوى دنباله داستان خود را از دوشنبه شب مى گیرد و علت آن را این طور توضیح مى دهد که «… زیرا در حقیقت ماجراى تازه اى با این شب شروع مى شود.» فاجعه اول گره گشایى رویدادهاى گذشته بود و گره معمایى تازه. راز زن لنگ نیم دیوانه فاش نشده سرچشمه رویدادهاى تازه مى شود. ستاوروگین با کسانى که «صورت مجسم افکار اویند» گفت وگو مى کند، هر گفت وگو چشمگیرتر از گفت وگوى قبلى: بعد از مذاکره با پیوتر ورخاوینسکى به دیدن کیریلف و بعد شاتوف و سپس لبیادکین و خواهر او مى رود. سیلى شاتوف بار اولى است که او بر دوش مى گیرد. تصمیمش به افشاى راز ازدواج پنهانى اش با ماریا تیموفى ییونا بار دوم است. صحنه ملاقات او با زن لنگ به وضع فجیعى پایان مى یابد. ماریا تیموفى ییونا به او پرخاش مى کند و فریاد مى زند: «گریشکا آترپیف، لعنت بر تو!» و ستاوروگین با خشمى دیوانه وار بر سر فیدکا، زندانى فرارى، اسکناس مى افشاند. رویداد نمایش وار بعدى دوئل ستاوروگین است با گاگانف. این بارسومى که ستاوروگین مى خواهد بر دوش بگیرد ناموفق از کار درمى آید و ستاوروگین از جلو صحنه عقب مى رود و جایش را به بدل خود پیوتر ستپانویچ، مى دهد. لحن داستان تغییر مى کند و ملایم تر و کندتر مى شود. صحنه ها وسعت مى گیرند، زندگى اجتماعى، «احوال روحى مردم» یعنى بلاى سیاسى روز سیل وار صحنه را فرا مى گیرد. پیوتر ستپانویچ تلاشى شیطانى و خستگى ناپذیر از خود نشان مى دهد. استاندار را به بازى مى گیرد و طرف محبت و اعتماد و سوگلى زنش مى شود. انجمن سرّى اى که تأسیس کرده است به اشاره او جلساتى تشکیل مى دهد. شایعات نگران کننده بر زبان ها مى اندازد و بیانیه پخش مى کند و کارگران را به سرکشى برمى انگیزد. صحنه بعدى که گروه قابل ملاحظه اى از بازیگران در آن گرد مى آیند جلسه «رفقا» است. این قسمت یک شاهکار هجاى سیاسى است و بر اساس تضادهاى تراژى کمیک تندى شکل گرفته است. سخنان شیگالیوف که با شور سیاهش آهنگى گوش خراش و تکان دهنده دارد به دنبال بحث هاى مضحک دختر دانشجو و پسر دانش آموز و یک سرگرد گفته مى شود. این صحنه گروهى قرینه صحنه گروهى اول در سالن واروارا پتروناست. اولى یک تراژدى خانوادگى است و دومى یک هجوپردازى اجتماعى. هر دو ستاوروگین را در کانون خود دارند و دوگانگى شخصیت او در تضاد آنها منعکس است. تراژدى قهرمان کتاب در صحنه «نزد تیخون» به اوج خود مى رسد. قصد او به انتشار اعترافات و شرح کارهاى ننگین خود چهارمین و آخرین بارى است که مى خواهد بر دوش گیرد. اما این ندامت کاذب نافرجام مى ماند و همین آخرین ضربه را به او وارد مى کند که کشنده است. از اینجا جریان عمل در نمایش تغییر جهت مى دهد و به جاى فراز بر نشیب مى افتد و به سوى گره گشایى مى شتابد. سومین بخش داستان وقف مصیبت است، یا باید گفت مصیبت ها و از حیث گره گشایى استثنایى. در جشنى عمومى که براى کمک به للگان ترتیب داده شده است لبیادکین، کارمازینف، ستپان ترافیمویچ و سخنرانى از شیدایى دیوانه روى صحنه مى آیند و هر یک به طریقى رسوایى و جنجال به پا مى کنند. این رسوایى ها با رسوایى بزرگ مجلس رقص و «کادرىِ ادبى» به اوج مى رسد. اثر این ها با آتش سوزى بزرگ آن سوى رود و بلوا کامل مى شود. بعد از فاجعه «سیاسى» نوبت فاجعه هاى شخصى است. تقریبا همه اشخاص مهم داستان نابود مى شوند. ماریا تیموفى ییونا و لبیادکین زیر کارد فیدکا، زندانىِ فرارى جان مى دهند. لیزا توشینا در نزدیکى خانه شعله ور آنها از پا درمى آید. فومکا رفیق خود فیدکا را مى کشد. پیوتر ورخاوینسکى شاتوف را در خون مى غلتاند. کیریلف و ستاوروگین خودکشى مى کنند. ستپان ترافیمویچ در مسافرخانه اى در کنار راه جان مى سپارد. فن لمکه دیوانه مى شود. این داستان تراژدى گونه شامل سه پرده است. پرده اول: پیچیدگى به صورت نمایش «مصیبت کاذب» (گردهمایى در سالن واروارا پترونا). پرده دوم: اوج نمایش «نزد تیخون» که مقدماتش در دومین صحنه همگانى «با رفقا» آماده شده است. پرده سوم: گره گشایىِ «صحنه همگانى» «جشن» که به مصیبت هاى جزیى تجزیه مى شود. دنیاى بزرگ داستان با این همه بازیگران و این همه رویدادها با هنرمندى نبوغ نشانى سازمان یافته است. هر حادثه آن توجیه شده است. جزئیات آن همه به دقت سنجیده و حساب شده است. و جاى صحنه ها و ترتیب تسلسل آنها با استادى معین شده است و وحدت و سازگارى طرح در آن نمایان است.
سومین ویژگى هنر بیانى داستایفسکى این است که توجه جلب مى کند و علاقه برانگیز است. حرکت در داستان باید خواننده را اسیرخود سازد و کنجکاوى اش را برانگیزد. نویسنده ما را به جهانى که خود آفریده است مى کشد و به شرکت در آن و همراهى با آفرینش آن دعوت مى کند. فعالیت ذهنى خواننده پیوسته با رویدادهاى معماوار و عجیب و غیرعادى برقرار داشته مى شود. راوى رویدادها را پیش بینى مى کند و با ارزیابى ها و اظهارنظرها و حدس ها و اشاراتش اثر آنها را شدت مى بخشد. پیچیدگى (تقاضاى ازدواج ستپان ترافیمویچ از داشا) بعد از این تذکرهاى راوى پدید مى آید: «آیا او آن شب فرا رسیدن آزمون عظیمى را که در آینده اى نزدیک در راهش بود از پیش احساس مى کرد؟» وقایعى که خارج از کشور میان ستاوروگین و داشا و لیزا روى داده همه در پرده اسرار پنهان مانده است. واروارا پترونا مى کوشد که این معما را بگشاید و به راز آن پى ببرد اما راوى مى گوید: «چیزى باقى بود که روشن نبود و او از آن سردرنمى آورد.» و این ابهام روشن نمى شود. راوى خود فرض هایى مى کند و در کلاف درهم پیچیده حدس ها سردرگم مى ماند و از این طریق توجه ما را به مسئله برانگیخته مى دارد. ماجراى ماریا تیموفى ییونا به صورت انعکاس هایى کج و معوج و مبهم عرضه مى شود. لیپوتینِ کینه توز شایعه پرداز و لبیادکینِ همیشه مستِ نابختیار هر یک به شیوه خود شرحى از آن مى دهند. توضیح این معما مشکل دیگرى پدید مى آورد. پیوتر ستپانویچ روابط میان ستاوروگین و زن لنگ را شرح مى دهد. دروغ تازه اى بر فریب هاى پیشین افزوده مى شود. راوى حیران مى ماند و نمى داند که علت توجه فوق العاده لیزا به شاتوف چیست؟ اقرار مى کند که: «در این ماجرا چیزهاى فوق العاده زیادى نامعلوم است و پیداست که رازى در کار است.» معماها بر هم انباشته مى شوند. راوى با خانم لبیادکینا آشنا مى شود. کیفیت عجیب و اسرارآمیز فضا او را به تعجب مى اندازد. مى گوید: «ببینید شاتوف، من از اینها چه نتیجه اى باید بگیرم؟» و شاتوف جواب مى دهد: «هر نتیجه اى که مى خواهید بگیرید.» و راوى با لحنى معماوار مى گوید: «فکرى عجیب و باورناپذیر بیشتر و بیشتر در ذهن من ریشه مى گرفت.» ما آماده مى شویم که کلید رازهایى را که بعد از آن گشوده مى شوند نامحتمل بشماریم. شرح «یکشنبه کذایى» که با سیلى شاتوف به ستاوروگین پایان مى یابد با این گفته راوى آغاز مى شود: «آن روز روزِ وقایع نامنتظر بود. روز گره گشایى گذشته و گره خوردگى هاى آینده. روز توضیح هاى تند و تکان دهنده و پدید آمدن معضلات مرموزتر آینده» رفتار محترمانه و مردانه ستاوروگین نسبت به زن لنگ قابل فهم نیست. هیجان شدید لیزا که غش مى کند توضیح ناپذیر است. سیلى شاتوف معمایى پیچیده است. راوى مى گوید: «اما ناگهان اتفاقى افتاد که مثل توپ صدا کرد و هیچ کس انتظارش را نداشت.» و با این گفته بر این معما تأکید مى کند. در بخش دوم رفتار پیوتر ورخاوینسکى از حیث نیرنگ و تناقض گیج کننده است. به ستاوروگین کینه اى کشنده دارد و در عین حال شیفته اوست چنانکه دستش را مى بوسد. از این موجود سیاهدل سایه اى سیاه برمى آید که ابتدا محیط اطراف و بعد انجمن مخفى او و سرانجام سراسر شهر را فرا مى گیرد. توطئه گسترش مى یابد و حرکت داستان به آهستگى در ظلمتى شوم و شیطانى فرو مى رود. سرخى شفق وار حریق آن سوى رود صحنه را سرخ مى کند. برق دشنه فیدکا، محکوم فرارى، که خون لبیادکین و خواهرش را مى ریزد دیده مى شود و صداى تیر تپانچه پیوتر ستپانویچ که شاتوف را مى کشد به گوش مى رسد.
معماپردازى ترفند دلپسند داستایفسکى است. گشوده شدن یک راز ظهور معمایى دیگر را به دنبال دارد و توضیح هاى پیوسته به «گره خوردگى هاى عمیق تر» راهبر است. در تور وقایع پیچیده اى اسیر مى شویم و ناخواسته نقش قاضى یا مأمور مخفى را به عهده مى گیریم. داستایفسکى در دفتر یادداشت هاى مربوط به طرح داستان از راه اشاره مى نویسد: «لحن ویژه داستان» و در حاشیه یادداشت مى کند: «نباید درباره نچایف (پیوتر ورخاوینسکى) یا پرنس (ستاوروگین) توضیح داد… باید او (نچایف) را در پرده داشت و کم کم با خطوط نیرومند و هنرمندانه رسمش کرد.» پرنس صورتى «معماگون و شاعرانه» توصیف مى شود. با این ترفند آگاهانه اثر تضاد نورها ایجاد مى شود: صورت قهرمانان اصلى داستان میان صورت هاى دیگر، که با طرحى دقیق و عارى از ابهام نقش شده اند در سایه اى مرموز پنهان مى مانند. عناصر این صورت ها نامشخص اند و خطوط پیرامون آنها به روشنى تمیزدادنى نیست. و از این طریق به صورت «دو شیطان» داستان رنگ وحشت آور خاصى داده مى شود. خلاء ناوجود از خلال سیماى خیال انگیز آنها مى درخشد… اینها ارواح انکار و تخریب اند و توضیح و ترسیم دقیق آنها پیش از پایان داستان ممکن نیست. استادى داستایفسکى در سایه آرایى و تضاد نورها و خاصه تنویر دوگانه نهفته است.
تمرکز عمل در اطراف شخصیت قهرمان اصلى، نمایش گونگى ساختار داستان و معماى لحن سه ویژگى «هنر بیانى» است. داستان سرشار از انرژى نمایشى است و امکان هاى بى شمار تلاش و تصادم را در خود دارد. نه فقط کل داستان، بلکه جزء جزء آن تراژدى است. همه اشخاص نمایش که در تراژدى کلى شرکت دارند تراژدى هاى شخصى خود را همزمان از سر مى گذرانند. طرح هاى متشکل هریک از داستان هاى داستایفسکى براى ده «داستان توصیفى» معمولى کفایت مى کند. بیاییم از طرح مرکب و پیچیده شیاطین درونمایه هاى اساسى «تراژدى هاى شخصى» را تمیز دهیم.
چهره ستپان ترافیمویچ ورخاوینسکى، که داستان با شرح احوال او شروع مى شود و با مرگش پایان مى یابد از بزرگ ترین و درخشان ترین آفریده هاى داستایفسکى است. دم و گرماى زندگى در تصویر این ایده آلیست سال هاى چهل محسوس است. او چنان بى واسطه و طبیعى در صفحات داستان زنده است که گویى از اراده نویسنده آزاد است. هر عبارتى که بر زبان او جارى است عمیقا و باطنا به نظر درست مى آید و هر کارش طبیعى جلوه مى کند. داستایفسکى «دسته گل هایى را» که این «کودک پنجاه ساله»اش به آب مى دهد با طنزى پرمهر دنبال مى کند. بابت سستى هایش سر به سرش مى گذارد و به لحن گفتار آقامنشانه اش مى خندد. اما بى چون و چرا دوستش دارد و تحسینش مى کند، صورت ستپان ترافیمویچ گواه قریحه طنز فوق العاده نویسنده است. «ورخاوینسکى به راستى مردى نازنین… و بسیار تیزهوش و باذوق» بود. جزو نخبه مشاهیر سال هاى چهل بود. در آلمان تحصیل کرده و بر کرسى تدریس در دانشگاهدرخشیده بود. رساله اى در خصوص «ریشه هاى عمیق نجابت اخلاقى فلان فرقه شهسواران در بهمان دوران یا چیزى از این دست…» نوشته بود و شعرى گفته بود که به قسمت دوم فاوست بى شباهت نبود. اما فعالیت هاى علمى او در اثر «توفان حوادث» شروع نشده پایان یافته بود. این توفان او را به مرکز استان به خانه دوست و ولى نعمت خودکامه خود واروارا پترونا ستاوروگینا به «انگلى» انداخته بود. ایده آلیست ما به بازى ورق و میگسارى مى افتد و پیوسته دستخوش «خمار سیاسى» است و گرفتار بحران هاى اندوه مى شود که به عارضه اسهال مى انجامد.اما او به یارى «رؤیاى خوشایند نقش برازنده اجتماعى خود» پایدارى مى کند. بیست سال همچون «مجسمه ملامت» در برابر روسیه مى ایستد و نقش مبارزى تحت تعقیب و تبعیدشده به عهده مى گیرد. دو بار ازدواج کرده است: بار اول با «دختر جوانى سبکسر» که فرزندى (پیوتر) برایش آورده است، این ثمره عشق نخستین و دل انگیز که «آینه اش هنوز تارى نگرفته بود» جایى در منطقه اى پرت بزرگ مى شود. همسر دومش آلمانى بوده است. این ازدواج دوم ظاهرا نتیجه شیفتگىشدید او به ایده آلیسم آلمانى بوده است. اما بزرگ ترین عشق این شهسوار شاعرمنش دلبستگى شیفته وار افلاطونى او به واروارا پتروناست، که بیست سال به طول مى انجامد و حاصل عادت و نخوت و خودپسندى و علاقه اى والا و صمیمانه است. زندگى این ایده آلیست از «اندیشه بلند» مایه مى گرفت، اندیشه «زیبایى جاوید». او شاعرى راستین و الهام پذیر است و هماهنگى جهان را به احساس درک مى کند. داستایفسکى دلبندترین اندیشه هاى خود را در سر او مى گذارد. اما زیبایى نگرى نظرى او در عمل به بى اعتنایى نازیبا به اصول اخلاقى مبدل مى شود. ستپان ترافیمویچ مى تواند با شور بسیار زیباشناسانه درباره بهروزى بشریت اندرز بدهد اما بنده خودفیدکا را در قمار مى بازد. بى پایگى رؤیابافى شاعرانه با طعنه اى گزنده بیان مى شود. ورخاوینسکى از برلین به واروارا پترونا نامه مى نویسد: «… مى شود گفت که روح آتن، روح فرهنگ و هنر باستان بر این شب ها حاکم است، اما فقط از حیث لطافت و اصالت و موسیقى فراوان و شاه مایه هاى اسپانیایى و بحث هاى خیال انگیز درباره رستاخیز بشریت و زیبایى جاوید و مریم سکستین. یک آسمان روشنایى، جاى جاى با تیغ تاریکى بریده…»ناسازى و تضاد میان واقعیت و خیال این شهسوارِ شیداى بانوى سختگیر را به انفجار عصبى مى کشاند چنانکه با افسردگى مى گوید: «je suis un simple parasite et rien de ) یا «je suis un کودکى به مجازات پاى دیوار واداشته». کار ناسازگارى با آمدن پسرش پیوتر به ستیز مى کشد. ستپان ترافیمویچ با نیهیلیست ها در نزاع مى افتد، که سرکرده شان پتروشاى عزیز خود اوست. «چه باید کرد» را مطالعه مى کند تا به نبرد درآید. در این مرد زیبایى دوستِ سستى گرفته و در راه تباهى افتاده آتش بیزارى و دلیرى و احساس تکلیف در قبال جامعه روشن مى شود و با جسارت مى گوید: «پوشکین والاتر از چکمه است و بسیار والاتر!» و با شجاعت در برابر شنوندگان سرکش و به خشم آمده سخنرانى مى کند. داستایفسکى درست همین چهره ضعیف را برمى گزیند و حق بلند کردن انگشت اتهام به روى نسل جدید را به او مى دهد. همه سستى ها و گناهان این قهرمان خود را بر او مى بخشاید زیرا جسورانه به اصل زیبایى جاوید وفادار است و سراپا از «اندیشه والا» در گداز. ستپان ترافیمویچ سر فرزندش فریاد مى کشد: «بله، ولى تو مى فهمى که گیوتین به آن دلیل در نظر شما این قدر مهم است، و شما با این شور و شوق به آن متوسل مى شوید که بریدن سر از همه کار آسان تر است و پروردن اندیشه از همه کار دشوارتر؟ مى گویند: این ارابه ها، یا به قول خودشان تلق تلق ارابه هایى که حامل نان براى بشریت اند مفیدتر از مریم سکستین اند. یا یاوه هایى از این دست». سخنان ستپان ترافیمویچ بازتاب و قرینه پیش گویى لبیدف است در ابله و زمینه را براى وسوسه نان در آخرین افشاگرى افسانه مستنطق بزرگ آماده مى کند. ورخاوینسکى در جشن با تأکید و صلابت، با کلماتى که از دلش برمى خیزد خطاب به نیهیلیست ها مى گوید: «… اما من مى گویم که شکسپیر و رافائل والاترند از آزادى بندگان و از ملیت و از سوسیالیسم و از نسل جوان و حرف هاشان، بالاترند از همه دست آوردهاى شیمى و بالاتر از سراسر بشریت، زیرا شکسپیر و رافائل ثمره راستین بشریت اند و شاید والاترین ثمره اى که امکان وجود داشته باشد. نوعى زیبایى هم اکنون حاصل شده است و اگر حاصل نشده بود شاید من راضى نمى بودم که زنده بمانم… بشریت مى تواند بى نان زنده بماند ولى بى زیبایى زندگى ممکن نیست. زیرا بى زیبایى در دنیا هیچ کار شدنى نیست. راز کار همین است. چکیده تاریخ بشریت همین است.» و در پایان فریاد مى کشد و با تمام نیروى خود مشت بر میز مى کوبد و مى گوید: «اینجا از من نرمى نخواهید دید…» فکر اصلى حاکم بر داستان و نیز مقدس ترین امید نویسنده در این سخنرانى تراژى کمیک مرد ایده آلیست نهفته است. آرمان قدیمى زیبایى میان آدم ها تیرگى گرفته و دوران تاریکى براى آنها فرا رسیده است. داستایفسکى همیشه معتقد بوده است که اصول زیبایى هادى جامعه است و بحران امروزى از آنجاست که آگاهى آدمى به زیبایى دستخوش بحران است. «سخنرانى مضحک» ستپان ترافیمویچ در برابر مردم در جشن، پیروزى معنوى و در عین حال شکست عملى اوست. مردم به او مى خندند، هواَش مى کنند و برایش سوت مى کشند. او لباس سفر مى پوشد و عصاى صحراگردى به دست مى گیرد و خانه واروارا پترونا را ترک مى گوید. مى رود تا به همان شیوه که زندگى کرده است به صورت یک «قلندر سرگردان» و «بى خانمانِ روحا ولگرد» و یک «آدم زیادى» بمیرد. این واپسین سفر، پاى پیاده در صحرا، نماد تراژدى این مرد شاعرمنش پا در هوا است. ورخاوینسکى در قهوه خانه اى با کتاب فروش دوره گردى به نام سوفیاماتوییونا آشنا مى شود و این زن داستان شفا یافتن جن زده جَدَرى را از انجیل براى او مى خواند و داستان تاریک و موحش با پیش گویى درخشانى براى روسیه پایان مى یابد. ستپان ترافیمویچ با هیجان بسیار مى گوید: «این شیاطین، همه زخم ها و عفونت ها و ناپاکى هایند، شیاطین و جن بچگانى اند که قرن هاست در تن این بیمار بزرگ، در روسیه عزیز ما خانه کرده اند… بله، در این روسیه اى که من همیشه دوست داشته ام… اما فکر بزرگ، و آزادى بزرگى از بالا، از فراز آسمان بر آن سایه خواهد انداخت و همه این شیاطین و همه این ناپاکى ها، چنانکه از آن بیمار، از آن بیرون خواهند رفت… و بیمار شفا خواهد یافت و پیش پاى مسیح خواهد نشست“ و همه حیرت زده نگاه خواهند کرد. عزیز من شما معنى این حرف ها را بعد از این خواهید فهمید. حالا این حرف ها مرا به هیجان مى آورد…» بعد از پیش گویى درباره روسیه، آخرین سخنان ستپان ترافیمویچ درباره فکر تابناک جاودانگى است. آزاداندیشى که خود را مانند «گوته» بزرگ کافر مى شمرد ضمان زندگى جاوید را در مرگ کشف مى کند. اندیشه اصلى زیبایى پرستى در داستان با یقین پیروزمندانه عرفانى به کمال مى رسد. ستپان ترافیمویچ در حال احتضار با لحنى استوار مى گوید: «خدا راضى به ظلم نخواهد شد و آتش عشقى را که در دل من روشن کرده است خاموش نخواهد کرد و همین یک دلیل براى اثبات جاودانگى من کافى است. چه چیز است که گرانبهاتر از عشق باشد؟ عشق والاتر از وجود است. عشق تاج عالم هستى است. چطور ممکن است که وجود تحت الشعاع عشق قرار نگیرد؟ جایى که دل من به عشق او روشن شده است و این نیکبختى به من عطا شده که از این عشق شادکام باشم چگونه ممکن است که او من و شادکامى ام را خاموش کند و ما را به عدم بفرستد؟ اگر خدا باشد من جاویدم. و این شرح ایمان من است.» به این شکل تراژدى «آگاهى به زیبایى» با کیفیتى مذهبى پایان مى یابد. فکرى بى انتها و جاوید انگل پیرزن صفت را به کمال تأمل عرفانى مى رساند. این ایده آلیست سال هاى چهل گناه نیهیلیست هاى سال هاى شصت را به گردن مى گیرد. خود را محکوم مى شمارد که همراه با خیل شیاطینى که در جلد خوک ها رفته اند تباه شود و با این ندامت خود را از پلشتى ها طاهر مى سازد و در اندیشه جاودانگى در «زیبایى»، که جهان را نجات خواهد داد درخشان مى ماند. نمایش معنوى ورخاوینسکى با خطوطى هنرمندانه و نمایش گونگى پیوسته فزاینده اى رسم شده است: در پیشنهاد ازدواجش به داشا، در کشمکش هایش با واروارا پترونا، در درگیرى و مبارزه اش با پسرش و سرانجام در سفر پایانى و مرگ نورانى اش در قهوه خانه سر راه.
عمل اصلى داستان، یعنى تراژدى روحى نیکلاى ستاوروگین در چهارچوب داستان ستپان ترافیمویچ قرار داده شده است. چند هفته پیش از خودکشى این قهرمان با احوال راستین او آشنا مى شویم و او را در آخرین بحران زندگى اش مى بینیم. ستاوروگین به صورت یک جسد متحرک به جهان داستان وارد مى شود، در آرزوى رستاخیز و بى امید به امکان آن. زندگى معنوى پرتنش او به گذشته مربوط مى شود و از طریق بازتابش در منشور وجدان چند شخص آشکار مى گردد و این چند شخص، یعنى شاتوف و کیریلف و شیگالوف مراحل جست وجوى مذهبى او را در خود مجسم مى دارند.
شاتوف از همه این تلاش هاى مجسم جاندارتر است. تصویر ستاوروگین، این معلم بت صفت در روح ملتهب این شاگرد به ویژه منعکس مى شود. دوگانگى فکرى در شخص شاتوف به تراژدى شخصى مبدل مى شود. داستایفسکى او را منادى مرام ملى ـ مذهبى خود مى سازد و جلوه هاى بسیارى از زندگى خود را در شخص و سرگذشت او مى گذارد. مثلاً هیجان و شادمانى شاتوف هنگام زاییدن زنش دقیقا همان شادى نویسنده است هنگام تولد اولین فرزندش. شاتوف هنگام تولد بنده واروارا پترونا بوده و در خانه او نزد ستپان ترافیمویچ درس خوانده است. به دانشگاه رفته و بعد از ماجرایى دانشجویى از دانشگاه رانده شده است. با دخترى فقیر که در خانه تاجرى لله بچه ها بوده ازدواج کرده و مدتى در اروپا سرگردان بوده است. بعد از مرام سوسیالیستى کاملاً روى گردانده و به مرامى کاملاً ضد آن روى آورده است. «جوانى بود یغور و سنگین حرکات و با موهایى بور و پریشان، کوتاه قد و فراخ شانه که لب هایى کلفت داشت… اخمو بود، با نگاهى ناشکیبا و همیشه به زیر انداخته، چنانکه از چیزى شرمگین باشد.» شاتوف نه فقط از حیث عقاید بلکه از حیث صورت ظاهر نیز با نویسنده شباهت دارد. هنگامى که ستاوروگین با لحنى نرم و پرمهر به ماریا تیموفى ییونا مى گوید که «نه شوهر و نه پدر و نه نامزد اوست» شاتوف ناگهان دست دراز و سنگین خود را عقب مى برد و سیلى سختى به گوش او مى نوازد چنانکه نیکلاى وسیه والودویچ تعادل خود را به شدت از دست مى دهد. علت این کار عجیب او طى صحنه اى شبانه، ضمن گفت وگوى معلمى که اعتقادات خود را زیر پا نهاده، با شاگردى که از خیانت معلم به سرکشى افتاده، توضیح داده مى شود. شاتوف عقاید گذشته ستاوروگین را در خصوص رسالت علمدارى مذهبى روسیه براى خود او بازمى گوید. ممکن است به نظر برسد که این بحث فلسفى طولانى باعث کند شدن ضرب تند داستان شود. اما عکس این حال صورت مى گیرد. گفت وگوى عقیدتى شاتوف با ستاوروگین اوج تنش نمایش است. داستایفسکى به استادى مى تواند «افکار را به صورت نمایش» بیان کند. در آثار او افکار در آتش سودا ذوب مى شوند و به صورت انرژى هاى شدیدى درمى آیند که زنده اند و با هم در ستیز مى آیند، مى جنگند، منفجر مى شوند، نابود مى کنند یا نجات مى دهند. نویسنده شاتوف را یکى از «آن روس هاى آرمان پرستى معرفى مى کند که شرار اندیشه اى نیرومند ناگهان در آنها مى گیرد و وسوسه وار، و گاهى تا دم مرگ آسوده شان نمى گذارد. آنها هرگز توانایى ندارند که بر این اندیشه چیره شوند اما با حدت بسیار به آن اعتقاد دارند و تا آخر عمر گویى زیر تخته سنگى که روى آنها افتاده و نیمى از قالب آنها را زیر خود له کرده است در احتضار به سر مى برند.» شاتوف فکر نمى کند، بلکه زیر فکرى که همچون خرسنگى بر او افتاده است به جاى فلسفه بافى فریاد مى زند و مى نالد. نویسنده شاتوف را یکى از «آن روس هاى آرمان پرستى معرفى مى کند که شرار اندیشه اى نیرومند ناگهان در آنها مى گیرد و وسوسه وار، و گاهى تا دم مرگ آسوده شان نمى گذارد. آنها هرگز توانایى ندارند که بر این اندیشه چیره شوند اما با حدت بسیار به آن اعتقاد دارند و تا آخر عمر گویى زیر تخته سنگى که روى آنها افتاده و نیمى از قالب آنها را زیر خود له کرده است در احتضار به سر مى برند.» شاتوف فکر نمى کند، بلکه زیر فکرى که همچون خرسنگى بر او افتاده است به جاى فلسفه بافى فریاد مى زند و مى نالد.
صغرا و کبرایش او را به نتیجه اى منطقى راهبر نیست، بلکه او را در برابر مسئله مرگ یا زندگى قرار مى دهد. اما فقط شاتوف نیست که «اندیشه اى نیرومند» سرنوشت تراژیکش مى شود. همه اشخاص بازى برجسته آفریده داستایفسکى با افکار خود، چنانکه در دل توفانى، درگیرند و داستایفسکى کلنجار آنها را با اندیشه به صورت نمایش عرضه مى کند. ستاوروگین به کیریلف مى گوید: «فکر تازه اى را احساس مى کرده است“.» و کیریلف به او مى گوید: «شما احساس مى کرده اید فکر تازه را؟ چه خوب!» اشخاص آفریده داستایفسکى افکارشان را احساس مى کنند. ستاوروگین پس از آنکه سیلى مى خورد به نزد سیلى زن مى رود. این شخص یک هفته تمام به انتظار آمدن او در تب گذرانده است، به او مى گوید که آن سیلى مجازات «سقوط» و «دروغ» او بوده است. ستاوروگین به او مى گوید که قصد دارد ازدواج پنهان خود را با زن لنگ ظرف چند روز آینده فاش سازد. شاتوف از او مى خواهد که ده دقیقه به او گوش بسپارد. مى گوید: «ما دو آدمیم در عرصه بى نهایت، که براى آخرین بار در این دنیا با هم روبرو شده ایم. لحن آقایانه خود را کنار بگذارید و به زبان یک انسان با من حرف بزنید.» کار این خلسه به هذیان مى انجامد. بعد از حرف هاى شاتوف در خصوص مردم روسیه «که تنها ملتى هستند که خدا را در جان خود دارند» و از اعماق جانش برمى آمد، ستاوروگین به سردى از او مى پرسد: «مى خواستم بدانم که شما به خدا معتقدید یا نه؟» و شاتوف جواب مى دهد: «من به روسیه ایمان دارم و به درست ایمانىِ آن. من به تن مسیح ایمان دارم… یقین دارم که مسیح در روسیه ظهور خواهد کرد. من معتقدم که…» اینجا شاتوف از شدت شور به لکنت مى افتد. ستاوروگین مى پرسد: «قبول، ولى به خدا، به خدا ایمان دارید؟» شاتوف مى گوید: «من به خدا ایمان خواهم داشت.»
این گفت وگو نقطه اوج تراژدى شاتوف است. او نماینده فکر قدسى بودن روسیه و توجه خاص مسیحا به آن است و خود هنوز به خدا ایمان ندارد. این انشقاق میان ایمان و شک تقدیر سیاه او را قلم مى زند. صحنه سیاه قتل او در پارک سکواریشنیکى با بازگشت زنش و زایمان او آماده مى شود. شاتوف سه سال است که از زنش دور بوده است. زنش بعد از دو هفته زندگى مشترک در ژنو از او جدا مى شود. اما شاتوف مثل گذشته زنش را عاشقانه دوست دارد و ستایش وار به او احترام مى گذارد. زن در خانه شاتوف فرزندى به دنیا مى آورد که پدرش ستاوروگین است. حتى این فکر از ذهن شاتوف نمى گذرد که زنش در قبال او گناهکار است. تمام شب را در تقلا مى گذراند، پول قرض مى کند، قابله مى آورد و از بیمارش پرستارى مى کند. زندگى جدیدى سرشار از شادکامى براى او شروع مى شود. چون خانم ویرگینسکایا نوزاد را به دنیا مى آورد شاتوف به او مى گوید: «خوشحال باشید، آرینا پراخورونا…. جاى شادى بزرگى است… راز آمدن آفریده اى تازه به این دنیا… راز بزرگ و توضیح ناپذیرى است.» مثل این بود که چیزى در ذهنش زیر و رو مى شود و بى آنکه خود بداند از روحش تراوش مى کند. سراپا وجد و مبهوت، با بیانى نامربوط و شکسته و بسته و از اختیارش خارج مى گوید: «اول دو نفر بودند و بعد ناگهان نفر سومى میانشان پیدا مى شود، یک روح تازه و کامل و پرداخته، طورى که از دست هیچ آدمیزاده اى ساخته نیست. یک فکر تازه و یک عشق تازه، آدم حتى وحشت مى کند. در دنیا هیچ چیزى بالاتر از این نیست.» مارى که پیش از آن خشمگین بود نرم مى شود و شوهر را مى بوسد. «شاتوف گاه از این بوسه مثل پسربچه اى گریه مى کرد و گاه، آسمان و ریسمان به هم مى بافت و حرف هایى عجیبمى زد. صحبت از زندگى زودآیند جدیدشان با هم تا آخر عمر مى کرد. از وجود خدا با او حرف مى زد و از اینکه همه چیز نیکوست». او از عشق خود به زنش و از راز تولد نوزاد نور ایمان در دل مى یابد و از جسدى که بود برمى خیزد و زنده مى شود. در این لحظه ارکل مى آید و او را به پارک سکواریشنیکى مى برد. آنجا او را مى کشند. وحشت عرفانى گذار از تولد به مرگ و از نور رستاخیز به تاریکى مرگ تکان دهنده است. تنش غم انگیز این صحنه، مى شود گفت از توان تحمل خارج است. داستایفسکى پیش از شرح قتل به توصیف پرتفصیل پارک سکواریشنیکى مى پردازد. منظره اى که او از این پارک رسم مى کند و براى صحنه فجیع این قتل مقدمه اى است، نقش تشدیدگر فوق العاده اى مى یابد و قدرت نمایشى این قتل را افزایش مى بخشد. در آثار داستایفسکى توصیف منظره فقط پیش از شرح مصایب فجیع مى آید و با تطویل ماجرا و کند کردن جریان داستان بر تنش آن مى افزاید. در جنایت و مکافات واپسین شب زندگى سودریگایلوف پیش از خودکشى، وصف مى شود و در ابله خانه راگوژین که قتل ناستاسیا فیلى پونا در آن صورت خواهد گرفت توصیف مى شود. طبیعت صامت در لحظاتِ صغرا و کبرایش او را به نتیجه اى منطقى راهبر نیست، بلکه او را در برابر مسئله مرگ یا زندگى قرار مى دهد. اما فقط شاتوف نیست که «اندیشه اى نیرومند» سرنوشت تراژیکش مى شود. همه اشخاص بازى برجسته آفریده داستایفسکى با افکار خود، چنانکه در دل توفانى، درگیرند و داستایفسکى کلنجار آنها را با اندیشه به صورت نمایش عرضه مى کند. ستاوروگین به کیریلف مى گوید: «فکر تازه اى را احساس مى کرده است“.» و کیریلف به او مى گوید: «شما احساس مى کرده اید فکر تازه را؟ چه خوب!» اشخاص آفریده داستایفسکى افکارشان را احساس مى کنند. ستاوروگین پس از آنکه سیلى مى خورد به نزد سیلى زن مى رود. این شخص یک هفته تمام به انتظار آمدن او در تب گذرانده است، به او مى گوید که آن سیلى مجازات «سقوط» و «دروغ» او بوده است. ستاوروگین به او مى گوید که قصد دارد ازدواج پنهان خود را با زن لنگ ظرف چند روز آینده فاش سازد. شاتوف از او مى خواهد که ده دقیقه به او گوش بسپارد. مى گوید: «ما دو آدمیم در عرصه بى نهایت، که براى آخرین بار در این دنیا با هم روبرو شده ایم. لحن آقایانه خود را کنار بگذارید و به زبان یک انسان با من حرف بزنید.» کار این خلسه به هذیان مى انجامد. بعد از حرف هاى شاتوف در خصوص مردم روسیه «که تنها ملتى هستند که خدا را در جان خود دارند» و از اعماق جانش برمى آمد، ستاوروگین به سردى از او مى پرسد: «مى خواستم بدانم که شما به خدا معتقدید یا نه؟» و شاتوف جواب مى دهد: «من به روسیه ایمان دارم و به درست ایمانىِ آن. من به تن مسیح ایمان دارم… یقین دارم که مسیح در روسیه ظهور خواهد کرد. من معتقدم که…» اینجا شاتوف از شدت شور به لکنت مى افتد. ستاوروگین مى پرسد: «قبول، ولى به خدا، به خدا ایمان دارید؟» شاتوف مى گوید: «من به خدا ایمان خواهم داشت.»
این گفت وگو نقطه اوج تراژدى شاتوف است. او نماینده فکر قدسى بودن روسیه و توجه خاص مسیحا به آن است و خود هنوز به خدا ایمان ندارد. این انشقاق میان ایمان و شک تقدیر سیاه او را قلم مى زند. صحنه سیاه قتل او در پارک سکواریشنیکى با بازگشت زنش و زایمان او آماده مى شود. شاتوف سه سال است که از زنش دور بوده است. زنش بعد از دو هفته زندگى مشترک در ژنو از او جدا مى شود. اما شاتوف مثل گذشته زنش را عاشقانه دوست دارد و ستایش وار به او احترام مى گذارد. زن در خانه شاتوف فرزندى به دنیا مى آورد که پدرش ستاوروگین است. حتى این فکر از ذهن شاتوف نمى گذرد که زنش در قبال او گناهکار است. تمام شب را در تقلا مى گذراند، پول قرض مى کند، قابله مى آورد و از بیمارش پرستارى مى کند. زندگى جدیدى سرشار از شادکامى براى او شروع مى شود. چون خانم ویرگینسکایا نوزاد را به دنیا مى آورد شاتوف به او مى گوید: «خوشحال باشید، آرینا پراخورونا…. جاى شادى بزرگى است… راز آمدن آفریده اى تازه به این دنیا… راز بزرگ و توضیح ناپذیرى است.» مثل این بود که چیزى در ذهنش زیر و رو مى شود و بى آنکه خود بداند از روحش تراوش مى کند. سراپا وجد و مبهوت، با بیانى نامربوط و شکسته و بسته و از اختیارش خارج مى گوید: «اول دو نفر بودند و بعد ناگهان نفر سومى میانشان پیدا مى شود، یک روح تازه و کامل و پرداخته، طورى که از دست هیچ آدمیزاده اى ساخته نیست. یک فکر تازه و یک عشق تازه، آدم حتى وحشت مى کند. در دنیا هیچ چیزى بالاتر از این نیست.» مارى که پیش از آن خشمگین بود نرم مى شود و شوهر را مى بوسد. «شاتوف گاه از این بوسه مثل پسربچه اى گریه مى کرد و گاه، آسمان و ریسمان به هم مى بافت و حرف هایى عجیبمى زد. صحبت از زندگى زودآیند جدیدشان با هم تا آخر عمر مى کرد. از وجود خدا با او حرف مى زد و از اینکه همه چیز نیکوست». او از عشق خود به زنش و از راز تولد نوزاد نور ایمان در دل مى یابد و از جسدى که بود برمى خیزد و زنده مى شود. در این لحظه ارکل مى آید و او را به پارک سکواریشنیکى مى برد. آنجا او را مى کشند. وحشت عرفانى گذار از تولد به مرگ و از نور رستاخیز به تاریکى مرگ تکان دهنده است. تنش غم انگیز این صحنه، مى شود گفت از توان تحمل خارج است. داستایفسکى پیش از شرح قتل به توصیف پرتفصیل پارک سکواریشنیکى مى پردازد. منظره اى که او از این پارک رسم مى کند و براى صحنه فجیع این قتل مقدمه اى است، نقش تشدیدگر فوق العاده اى مى یابد و قدرت نمایشى این قتل را افزایش مى بخشد. در آثار داستایفسکى توصیف منظره فقط پیش از شرح مصایب فجیع مى آید و با تطویل ماجرا و کند کردن جریان داستان بر تنش آن مى افزاید. در جنایت و مکافات واپسین شب زندگى سودریگایلوف پیش از خودکشى، وصف مى شود و در ابله خانه راگوژین که قتل ناستاسیا فیلى پونا در آن صورت خواهد گرفت توصیف مى شود. طبیعت صامت در لحظاتِ براى انسان مرگبار گویا مى شود. کلام نمادین آن با ناله هاى محتضران و فریادهاى قاتل و هذیان مشاعرباختگان آشکار مى گردد.
نویسنده محل قتل شاتوف را این جور توصیف مى کند: «میعاد جاى بسیار تاریک و غم انگیزى بود، در انتهاى پارک بیکران سکواریشنیکى… جنگل عظیم خالصه آنجا شروع مى شد. کاج هاى کهن به صورت لکه هاى نامشخصى سیاه تر از تاریکى به نظر مى آمدند. تاریکى به قدرى بود که تمیز دادن اشخاص در دو قدمى ممکن نبود… خدا مى داند چه کسى، به چه منظور، و چه وقت، زمانى که هیچ کس به یاد نداشت آنجا، با تخته سنگ هایى نتراشیده غار تزئینى مضحکى درست کرده بود. میز و نیمکت هایى که زمانى در این غار گذاشته شده بود مدت ها بود پوسیده و از هم پاشیده شده بود. در فاصله دویست قدمى این نقطه، سمت راست سومین دریاچه پارک پایان مى یافت. این سه دریاچه که اولینشان نزدیک عمارت اربابى شروع مى شد در طول بیش از یک ورست تا پایان پارک ادامه داشتند. به دشوارى مى شد فرض کرد که هر جور صدایى، فریادى، حتى شلیک تیرى از این محل به گوش ساکنان عمارت دورافتاده سکواریشنیکى، که جز خدمتکاران ساکنى نداشت برسد.»
پیوتر ورخاوینسکى لوله تپانچه اش را «به دقت بر پیشانى او مى نهد و محکم فرو مى فشارد» و ماشه را مى چکاند… «آنها فانوس را بر زمین نهادند و جسد را چند بار تاب دادند و در آب افکندند. صداى خفه اى بلند شد که مدتى ادامه داشت.» به این ترتیب بشیر نظر کرده بودن روسیه نابود شد.
تراژدى کیریلف، شاگرد دیگر ستاوروگین با مال شاتوف موازى و در جهت عکس آن است. او نیز بنده یک اندیشه است و زیر تخته سنگى که خردش کرده است به خود مى پیچد. او نیز بى ریشه است و بر زندگى واقعى نابینا. او نیز مردى متعصب است و ریاضت کش، که فکرش تغییر کرده و به صورت اراده و سودا درآمده است. نویسنده داستان او را نیز با همان هنرمندى اصیلى که از جانش مایه مى گیرد نقل مى کند. همان طور که داستان همراه و همسفر و حریف او شاتوف را. «کیریلف مهندس راه ساز جوانى است. اندامى باریک و متناسب دارد با موهایى سیاه و رنگ پوستش چرک مى نماید و چشمان بى برقش سیاه است. به نظر مى رسد که در فکر است و پراکنده حواس. حرف زدنش ناپیوسته است و با قواعد نحو زبان ناسازگار.» چهار سال در خارج از کشور به سر برده و همیشه تنها و با اندیشه خود خلوت کرده، چنانکه در قلعه اى دست ناپذیر زندانى، کاملاً در خود فرو رفته و خاموش. «خطوط سیماى تیز و مشخصش» حکایت از طبع اندیشمندش مى کند و چون با مردم معاشرت نمى کند پراکنده حواس شده است. کیریلف نماد ایده آلیسمى ذهن انگار است.
تراژدى او در انشقاق کشنده ذهن و دل است. تلاش ذهنى و استدلال او را به انکار خدا و ضرورت خودکشى راهبر شده است. از راه دل زندگى را عاشقانه دوست دارد. دلش براى مردم مى سوزد. درست مثل شاتوف به رابطه عاطفى مرموزى با ماریا تیموفى ییونا وابسته است. او نیز مثل شاتوف با این زن همخانه است و در برابر خشونت برادر همیشه مستش از او دفاع مى کند. بچه ها را دوست دارد و بازیشان مى دهد و به احوال زن شاتوف با حرارت بسیار علاقه مند است. دلى نرم و مهربان دارد و «خنده اش به کودکان» مى ماند. به احترام و براى دلخوشى زن صاحبخانه اش پاى شمایل مقدس چراغ روشن مى کند. شب ها نمى خوابد و پیوسته چاى مى نوشد و تا صبح قدم مى زند و فکر مى کند. پیوتر ورخاوینسکى از راه تمسخر به او مى گوید:«مى دانم که شما هیچ فکرى را هضم نکرده اید. در عوض فکر شما را خورده و از هضم رابع هم گذرانده است.» در «اندیشه» کیریلف دو قسمت ناهمگن تشخیص داده مى شود. یکى صغرا و کبراى عرفانى و یکى نتیجه گیرى منطقى. ما از داستان ابله با اولى آشناییم. کیریلف «تحربه عرفانى» پرنس میشکین را جایى مو به مو تکرار مى کند و جایى بسط اش مى دهد. آنچه او در خصوص «لحظات همسازى جاوید» مى گوید به درستى همان شرح خلسه هاى ابله است. از شاتوف مى پرسد: «با این همسازى جاویدان آشنا هستید شما؟… پانیه هایى هست، ــ پنج شش تا بیشتر نمى آیند پشت سر هم ــ که ناگهان حس مى کنید شما رسیدن کامل این همسازى جاوید را. یک چیز خاکى و این دنیایى نیست این حال. نمى گویم که بهشتى یا آسمانى است این حال. اما آدم در این هیأت جسمانى و خاکى اش نمى تواند تحمل کند آن را. یا باید وضع جسمانى اش را عوض کند یا بمیرد. روشن و بى چون و چراست این احساس. مثل این است که ناگهان حس مى کنید تمامى طبیعت را یکجا، و ناگهان مى گویید: بله، این درست است. خدا، وقتى مى آفرید دنیا را در پایان هر روز مى گفت: درست است این… خوب است این… وحشت آورتر از همه است آن، که این حال بسیار روشن است. روشنى اش وحشتناک است و با شادى هولناکى همراه است. اگر بیش از پنج ثانیه طول بکشد تاب تحمل آن را ندارد روح و باید نابود شود. در این پنج دقیقه من تمامى عمر خود را مى گذرانم و آماده ام که تمام عمرم را بدهم در برابر همین پنج دقیقه. چون به آن مى ارزد. براى تحمل ده ثانیه این همسازى ابدى آدم باید عوض شود جسما.» شاتوف به کیریلف مى گوید: «مواظب صرع باشید.» رابطه میان صحنه هایى که کیریلف و میشکین مى بینند با این کلمات با قاطعیت برقرار مى شود. هر دو به حال خلسه مى افتند و تصاویر و صحنه هایى خیالى پیش چشم مى آورند. احساس همسازى کلى و جاوید آنها بر اساس چیزهایى استوار است که داستایفسکى خود در لحظات پیش از حمله صرع مى دیده است. لحظه وجد غیرقابل تحملى که پیش از این حملات پیش مى آید سرچشمه احساس مذهبى اوست که جهانى را در بر مى گیرد. ارزش روحانى این حال غیرقابل تردید است. شامل بشارت سعادت آینده است. بشارت سلطنت آتى خدا بر جهان. به قدر یک لحظه ابدیت و درِ بهشت بر انسان گشوده مى شود و آینده و حال در هم مى آمیزند. واقعیت و آشکارى این جلوه جدید وجود او را خرد مى کند. کیریلف مى گوید: «بسیار وحشتناک این است که روشن است و روشنى اش هول انگیز است.» اما این آشکارى بیننده این صحنه ها را مجذوب مى کند. او آنچه را که خواهد آمد حال مى پندارد و یقین دارد که همسازى دنیا هم اکنون حاصل و دنیا بهشت شده است. بنیاد خدایى دنیا را مى بیند و متوجه نیست که دنیا در «شرارت و پلیدى» غوطه ور است. مى توان این نقص آگاهى مذهبى را ناتورالیسم عرفانى نامید. کیریلف نیز مثل میشکین زندگى و دنیا را به عشقى عمیق دوست دارد.
بار دیگر با نماد زیبایى جهانى که در آثار داستایفسکى مکرر است روبرو مى شویم. این نماد برگ درخت است. کیریلف از ستاوروگین مى پرسد: «دیده اید یک برگ را، یک برگ درخت را؟ من چند وقت پیش یک زردش را دیدم. سبزى کمرنگ کمى برایش مانده بود هنوز و دورش داشت مى پوسید. باد آن را برد. ده سالم که بود چشمانم را مى بستم به عمد، در زمستان و یک برگ را در نظر مى آوردم، براق و سبز با رگبرگ هاى ریزش که جلو خورشید مى درخشید…» داستایفسکى در قلعه پیوتروپاولفسکى از اشتیاق دیدن برگ سبز در تاب بود. ایوان کارامازوف از برگ هاى کوچک چسبناک سخن مى گوید. کسانى که این صحنه هاى خیالى را مى بینند جهان را سراسر زیبا و همه خلق خدا را خوشبخت مى بینند. بدى وجود ندارد و مردم همه خوبند. کیریلف مى گوید: «همه چیز خوب است. انسان بدبخت است زیرا نمى داند که خوشبخت است. فقط براى همین. همه همین است. همین!… نامادرى خواهد مرد و دختر زنده خواهد ماند. همه چیز خوب است. این چیزى است که ناگهان به آن پى بردم من.» ستاوروگین مى گوید: «و یک نفر از گرسنگى مى میرد و یک نفر به دخترى مظلوم تجاوز مى کند و بى آبرویش مى کند. این هم خوب است؟» کیریلف جواب مى دهد: «بله، همه چیز خوب است. همه چیز!» اما کیریلف و میشکین از صغرا و کبراى واحدى نتایج مختلف مى گیرند. پرنس میشکین مردى اخلاقى است. معتقد است که مى توان خوب بودن را به مردم آموخت. به آنها باوراند که خوبند و زندگى سیاه و شیطانى آنها را به نور و شادى بهشتى مبدل کرد. کوشش او با همه همت بلندش شکست مى خورد و او خود تباه مى شود. اندیشه کیریلف قاطع تر و جسورانه تر است. حقیقت دل و حقیقت ذهن در آگاهى او با هم در ستیزند و با «این دو اندیشه متضاد زنده ماندن ممکن نیست.» دل او در حال وجد و خلسه مى داند که زندگى بهشت است. ذهن فارغ از اوهامش درک مى کند که «زندگى درد و وحشت است.» چگونه مى توان از این تناقض خلاص شد. کیریلف راه خلاصى از این تنگنا را خدا شدن انسان مى پندارد. وضع کنونى انسانیت موقتى است و باید بر آن غالب شد. «انسان و دنیا جسما عوض خواهند شد.» زمان دیگر نخواهد بود و زندگى ابدى آسمانى در پى نخواهد داشت. بلکه همین گذران خاکى تا ابد باقى خواهد ماند. اما براى این کار باید دروغ و فریب را از میان برد، زیرا اینها بهشت زمینى را به نمایش پلید و شیطانى مبدل کرده اند. این فریب همان خداست. «کار انسان فقط آن بوده است که خدا را ابداع کند تا خود از خودکشى شانه خالى کند.» انسان از مرگ مى ترسد و از ناشناخته آن سوى گور وحشت دارد و بر این ترس نام خدا گذاشته است. باید بر ترس چیره شد. با این چیرگى فکر خدا در دل انسان خاموش خواهد شد. «اگر بتوانیم به زنده بودن یا نبودن بى اعتنا باشیم به آزادى دست خواهیم یافت.» کیریلف تصمیم به خودکشى مى گیرد تا خود و دیگران را از خدا، یعنى از «درد و ترس از مرگ» آزاد کند. این کار، که بزرگ ترین اِعمال اراده بر خویش است در تاریخ انسان تحولى پدید خواهد آورد. «یک نفر، آن که اول است، ناگزیر باید خود را فدا کند وگرنه چه کسى کار را شروع کند و این حقیقت را به اثبات برساند؟ ولى من اراده خود را اعلام مى کنم و ناگزیرم معتقد باشم که اعتقاد ندارم. فقط این است که همه مردم را نجات خواهد داد و در نسل بعد هیأت جسمانى انسان را عوض خواهد کرد، زیرا انسان در وضع جسمانى کنونى اش، تا جایى که من فکر مى کنم، نمى تواند از خداى پیشین خود بى نیاز باشد… من خود را مى کشم تا تمرد خود را نشان دهم و آزادى جدید و هولناک را. انسان پس از الغاى خدا و وصال به این آزادى هولناک خود خدا خواهد شد… اگر خدا نباشد من خدا خواهم بود… اگر خدا باشد همه چیز به اراده اوست و من در برابر اراده او عاجزم. اگر او نباشد فقط اراده من باقى است و من ناگزیرم که اراده خود را بیان کنم… من ناچارم خود را بکشم، زیرا اوج اراده من کشتن خودم است… اول بار در تاریخ جهان تنها منم که نخواسته ام خدا را ابداع کنم.» داستایفسکى فکر کیریلف را در پنج عبارت کوتاه و خیره کننده خلاصه مى کند. کیریلف به ستاوروگین مى گوید: «کسى که خوب بودن همه چیز را تعلیم دهد دنیا را به پایان خواهد رسانید.» ستاوروگین اعتراض مى کند که: «آن که خوبى را تعلیم مى داد مصلوب شد.» کیریلف مى گوید: «او بازخواهد گشت و اسمش انسان ـ خدا خواهد بود.» ستاوروگین مى گوید: «خداى انسان صورت.» کیریلف مى گوید: «نه، انسانِ خدا شده. تفاوت راه همین است.» در حقیقت تفاوت حیرت آور همه در همین تفاوت در ترتیب تسلسل خدا و انسان است. آغاز به پایان برده مى شود و دجال جاى مسیح را مى گیرد. معماگونگى فکر کیریلف در این است که به یارى منطقى استوار از صغرا و کبرایى عرفانى نتیجه اى ضدخدایى مى گیرد. آگاهى اش به منشأ خدایى جهان او را به انکار آفریدگار راهبر است. اما این انکار صورت بدل عشق سیرى ناپذیر به خداست. این منکر خدا اعتراف مى کند که: «در تمام طول زندگى ام خدا عذاب داده مرا!» دلش انکار خدا را برنمى تابد. اما ذهنش نمى تواند وجود بارى را بپذیرد. «خدا واجب است. بنابراین باید باشد. ولى من مى دانم که خدا نیست و نمى تواند باشد، زندگى با این دو فکر متضاد ممکن نیست.» وجدان او به وضع فجیعى دوتا شده است. یک سو الغاى خداست و اعلام اراده خود و رؤیاى شیطانى انسان ـ خدا و سوى دیگر ناامیدى و وحشت دلى مؤمن که از چیره شدن بر الحاد منطقى عاجز است. خودکشى کیریلف فقط براى امحاء فکر خدا نیست بلکه همچنین براى آن است که بى ایمان به خدا نمى تواند زنده باشد. او درباره کسانى که ایمان خود را به خدا از دست مى دهند مى گوید: «حیرت کرده ام همیشه از اینکه ادامه مى دهند به زندگى اینها!»
پیوتر ورخاوینسکى از تصمیم کیریلف به خودکشى سود مى جوید تا جنایت قتل شاتوف را به گردن او بگذارد. تراژدى مذهبى مردى که با خدا مى پیچد با صحنه خودکشى اش پایان مى یابد که سیاهى آن مى شود گفت غیرقابل تحمل است. «انسان ـ خدایى» کیریلف از آفرینش هاى هنرمندانه داستایفسکى است که فیلسوفى هنرمند است.
دو حالت متضاد آگاهى که در ستاوروگین به همزیستى رسیده بودند در شخصیت دو شاگردش تظاهر کرده اند و تراژدى شخصى هر یک از آنهاست. شاتوف و کیریلف دو عامل مهم در دیالکتیک روح اویند. شاتوف به ستاوروگین مى گوید: «همان وقتى که شما جرثومه فکر خدا و میهن را در دل من مى کاشتید در همان وقت و شاید در همان روز دل این کیریلف بینوا را به زهر الحاد مى آلودید و دل او را با دروغ و تهمت پر مى کردید و عقلش را پریشان مى کردید و به دیوانگى اش مى انداختید.»
شاتوف و کیریلف فرزندان معنوى ستاوروگین اند. حال آنکه پیوتر ستپانویچ فرزند ناخلفى است که در مرحله جنینى سقط شده است. او در سطح پایین هستى است و در منجلابى دستخوش آشوب فرو رفته است. دو فرزند اول دو روح اند، این یکى شیطانکى مسکین. آنها قهرمانان تراژدى اند و این یکى بازیگرى است در مضحکه اى تراژى کمیک. نویسنده اعتراف کرده است که ورخاوینسکى برخلاف انتظار او یک شخص با بازى مضحک از کار درآمد. این عوض شدن شریر عبوس به یک دلقک نویسنده را مجبور کرد که ویژگى هاى او را ساده کند و خصوصیات ایدئولوژیکى او را به شخص دیگرى، یعنى شیگالیوف منتقل سازد. اما با وجود این تخفیف صورت شخص انقلابى رابطه روحى او را با کیریلفِ نظریه پرداز حفظ کرده است. ورخاوینسکى به کیریلف مى گوید: «مى دانید، من اگر جاى شما بودم براى اثبات اراده ام شخص دیگرى را مى کشتم، نه خودم را. شما مى توانستید از این راه مفید هم باشید. حتى اگر نترسید مى گویم چه کسى را خوب است بکشید. ما مى توانیم با هم به توافق برسیم.» کیریلف در جوابش مى گوید: «خفت آورین جلوه اراده من خواهد بود کشتن یک نفر دیگر. این کار تو است و من نیستم تو. من مى خواهم بلندترین جلوه آن را نشان دهم و به همین دلیل مى کشم خودم را.» اگر خدا وجود داشته باشد آزادى انسان چیز وحشتناکى است. این چیزى است که این دو ملحد در آن با هم توافق دارند. اما «اراده را به دو شکل مختلف» بیان مى کنند. کیریلف عالى ترین جلوه آن را انتخاب مى کند و خود را مى کشد و ورخاوینسکى پست ترین جلوه آن را و دیگران را مى کشد. ستاوروگین کیریلف را مردى «بلندهمت» مى شمارد. تیزى افکار خود را به جانب سینه خود برمى گرداند و خود را مى کشد و در عظمت انسان ـ خدایى خود تباه مى شود. ورخاوینسکى مفهوم اراده را به زبان اقدام سیاسى ترجمه مى کند. شعار «همه کار جایز است» براى او به صورت حق نادرستى و فریب و ارتکاب جنایت و تخریب درمى آید. او از صغرا و کبراى الحاد نظریه انکار اخلاق سیاسى را نتیجه مى گیرد. در نظر داستایفسکى سوسیالیسم و انقلاب نتیجه طبیعى الحاد است. صورت ورخاوینسکى با خطوطى کاریکاتوروار و خشن رسم شده است. او از نظر کیریلف نیرنگ باز و توطئه ساز سیاسى رذل و نادرستى است. شاتوف او را «ساس» و «جاهل» توصیف مى کند. «ابلهى که از روسیه هیچ نمى فهمد». ورخاوینسکى در خارج از کشور با «انترناسیونال» مربوط مى شود و در روسیه انجمن هاى مخفى به وجود مى آورد و بیانیه پخش مى کند و کارگران را به سرکشى و آشوب برمى انگیزد. دلقک است و شایعه ساز و مفترى و خیانتکار. از سر بدذاتى پدر خود را مسخره و رسوا مى کند. استاندار فن لمکه را به دیوانگى مى کشاند و طرح قتل لبیادکین و خواهرش را مى ریزد و شاتوف را به دست خود مى کشد. اما از زیر این صورتک بى ظرافت رسم شده چهره دیگرى به قدر لحظه اى ظاهر مى شود و ما ناگهان مى بینیم که ورخاوینسکى در عین ایفاى نقش مبتذل دسیسه باز با احتیاط بسیار راز خود را حفظ مى کند. ستاوروگین با بیانى معماگون درباره او مى گوید: «ورخاوینسکى آدم پرشورى است. به جایى مى رسد که دلقکى را کنار مى گذارد و آدمى مى شود… نیم دیوانه…» او در صحنه کم نظیر «ایوان تسارویویچ» به این مرحله مى رسد. آدم توطئه ساز و دغل باز ناگهان به شاعرى الهام پذیر مبدل مى شود. سخنان دیوانه وارش درباره بلوا از شوقى عجیب شعله ور است و با عشقى سوزان به ستاوروگین التماس مى کند. سخنان از شعر پربار او نفس بند مى آورد. پیوتر ستپانویچ در حال وجد و سرمستى مى گوید: «ستاوروگین، شما زیبایید. مى دانید که چقدر جذابید؟ از همه ذیقیمت تر این است که خود گاهى به این معنى واقف نیستید… من زیبایى را دوست دارم. من نیهیلیستم. اما زیبایى را دوست دارم. مگر نیهیلیست ها حق ندارند زیبایى را دوست داشته باشند؟ آنها فقط از بت بیزارند. اما من بت را هم دوست دارم… شما بت منید… من… دقیقا بتى مثل شما مى خواهم. من جز شما آقایى نمى شناسم. شما پیشواى منید، خورشید منید. من کرمى هستم زیر پاى شما. این را که گفت ناگهان دست او را بوسید. ستاوروگین زیر لب گفت: دیوانه!» بعد از سرود زیبایى نوبت سرود تخریب است: «گوش کنید، ما بلوا به پا مى کنیم... من پیش از این به شما گفتم: ما میان مردم نفوذ مى کنیم... الکلیسم و شایعه پراکنى و خبرچینى را تشویق مى کنیم و توسعه مى دهیم. فساد را چنان رواج مى دهیم که هرگز سابقه نداشته است. هر شرار نبوغى را همین که پیدا شد خاموش مى کنیم... تخریب را بر تخت عزت مى نشانیم... ما باید مفاصلمان را نرم کنیم و چالاک باشیم... آتش ها روشن خواهیم کرد... افسانه ها خواهیم پرداخت... اینجاست که هر یک از همین واحدهاى مفلوک پنج نفرى به کار خواهند آمد... بله قربان آشوب شروع خواهد شد. و زمین براى خدایان کهن خود خواهد گریست... آن وقت ظاهرش مى کنیم... که را؟» ستاوروگین سؤال او را تکرار مى کند: «بله، که را؟» ــ «ایوان تساورویچ را! شما را، شما را!» خیر، ورخاوینسکى یک شریر عادى تماشاخانه، یک شیطانک نیهیلیست نیست. دیوانگى اش شیطانى است. بر لب مغاک ظلمت ایستاده است و با فکر تخریب جهان بازى مى کند. از شیطان الهام مى پذیرد. روح تهدیدگر و قدرتمند ناوجود از زبان او سخن مى گوید. نیهیلیسم و آنارشیسم و الحاد اشباحى هستند که از اعماق متافیزکى «هیچ» برمى آیند.
و بار دیگر در این گفت وگو کلام آخر با زیبایى است. دنیا همه زیبایى است. آفرینش زیبایى است. خدا زیبایى است. اما آشوب و تخریب و نابودى نیز ممکن است زیبا به نظر آیند. صورت آرمانى مریم قدسى و صورت کامل سدوم و منجلاب گناه، هر دو در دل آدمیزاد جاى دارند. قطب هاى متضاد به جانب هم کشیده مى شوند. ستاوروگین ورخاوینسکى دیوانه را با تحقیر از خود مى راند. نه، او «ایوان تساریویچ» نیست. ورخاوینسکى با خشمى دیوانه وار فریاد مى زند: «آقازاده کثیف، رذل زبان باز!» طرح «انقلاب جهانى» عقیم مى ماند و از بلواى مسکینى در مرکز استان تجاوز نمى کند. ورخاوینسکى ناپدید مى شود. او «کرمى» بیش نیست و بى «پیشوا» و «خورشید» خود ناتوان است. جرثومه تراژدى او در همین شکست نهفته است.
ضمن تقریر داستان از صورت پیوتر ستپانویچ صورت مکمل او، یعنى شیگالیوف پدید مى آید. پشت سر «شیطانک مسکین» که به هر طرف مى جهد و مى خندد و تقلا مى کند شیطانى سنگین حرکات و عبوس ایستاده است. ورخاوینسکى به منزله خسلتیاکف سبک سر انقلاب است و شیگالیوف ساباکویچ سنگین وزن آن. از ویژگى هاى این نظریه پرداز تخریب گوش هاى اوست. راوى مى گوید: «گوش هاى او بیش از همه چیزش مرا به حیرت انداخت. بزرگى گوش هاى او غیرطبیعى بود. دراز و پهن و کلفت و بسیار از سرش بیرون زده. دیدار این گوش ها در من اثرى مشئوم داشت.» این شیگالیوف در جلسه رفقا شروع مى کند که یادداشت هاى خود را که دفترى بود با خطى بسیار ریز سیاه شده بخواند. او ابداع کننده نظام جدید جهان است. البته تنظیم این نظام هنوز پایان نیافته است و سراسر ضد و نقیض است. «با این همه هیچ چیزش تغییردادنى نیست. هیچ پیشنهاد دیگرى نمى تواند جاى آن را بگیرد. هیچ راه دیگرى نیست.» این راه گشایى بزرگ با این عبارت پایان مى یابد: «کارم را از آزادى بى حد شروع کردم و به استبداد بى انتها رسیدم.» یک دهم مردم عالم به آزادى کامل مى رسند و شخصیتى دارند و حق بى حد بر نه دهم باقى، و این نه دهم باقى به صورت گله اى بنده درمى آیند. و به این شکل بهشت زمینى ساخته مى شود. نظامى که شیگالیوف پیشنهاد مى کند دنباله منطقى فکر راسکولنیکف است و توسط «مستنطق بزرگ» عملى مى شود. فکر نظریه پرداز «درازگوش» یکجا به افسانه اى که ایوان کارامازوف مى پردازد منتقل مى شود.
پیوتر ورخاوینسکى در «سرودى که در تجلیل تخریب» مى سراید از نظریه شیگالیوف، این فوریه جدید الهام مى پذیرد. از رساله اى علمى فى البداهه شعرى مى سراید. جامعه شناس دانشور و شاعر دیوانه در بزرگداشت زیبایى شیطانى مکمل یکدیگرند.
مایه هاى تراژیک شاتوف و کیریلف و پیوتر ورخاوینسکى و شیگالیوف همچون رودهایی که به دریا مى ریزند، در مضمون اصلى داستان، یعنى تراژدى ستاوروگین به هم مى پیوندند. تصویر «شیطان فریبا» با هنرمندى غیرقابل تصورى پدید آمده است. ستاوروگین اول از دور دیده مى شود، طرح وار و نامشخص. راوى کودکى و جوانى او را بر اساس شنیده هایش نقل مى کند (گذشته دور) بعد به شرح وقایع دوران اقامت کوتاه سه سال پیش او در مرکز استان مى پردازد. (گذشته نزدیک) و سرانجام رویدادهاى ماه گذشته (زمان حال) را گزارش مى کند و به این ترتیب تصویر دورنماوارىِ زمانى رسم مى کند. قهرمان اصلى داستان به تدریج پیش مى آید و به ما نزدیک مى شود و چهره اش نمایان تر و مشخص تر مى گردد.
ستپان ترافیمویچ، مربى طفل ده ساله، اولین احساس «اشتیاق مقدس» را در او برمى انگیزد. نیمه شب ها او را بیدار مى کند تا «دردهاى دل آزرده خویش را پیش او با اشک فرو شوید.» آن دو یکدیگر را در آغوش مى گرفتند و مى گریستند. نوجوان ما در مدرسه «نحیف و رنگ پریده و عجیب افسرده» بود. بعد به خدمت نظام رفت و پایش به مجالس اشراف باز شد و ناگهان بناى شلتاق را گذاشت چنانکه دو بار در دوئل شرکت کرد و از راه مجازات به پایه سربازىِ ساده فرو افتاد. اما بعد با ابراز لیاقت و شجاعت موفق شد نشان بگیرد و درجه دار و سپس افسر بشود و پایه پیشین خود را بازیابد. آن وقت از خدمت نظام کناره گرفت. بعد با اوباش لجن زار پترزبورگ محشور شد و شب و روز خود را در بیغوله ها و کوچه پس کوچه هاى بدنام مى گذراند. (این تصویرى است که از گذشته او داریم.)
سه سال پیش به شهر ما بازآمد. راوى از هیأت ظاهر او حیرت مى کند. «مردى دیدم بسیار آراسته و ظریف رفتار و متشخص، چنانکه نظیرش را ندیده بودم. بسیار خوش لباس بود و حرکات و رفتارش به کسى مى مانست که به رعایت ظرایف آداب نجابت خو گرفته باشد.» جوانى بسیار جذاب بود اما زیبایى اش زننده بود. موهایش بیش از اندازه سیاه بود و نگاه چشمان روشن و براقش زیاده آرام و رنگ چهره اش فوق العاده سفید و لطیف و سرخى گونه هایش بسیار درخشان و پاک. دندان هایش به مروارید مى مانست و لب هایش رنگ مرجان داشت. آدم خیال مى کرد که صورت منقوش زیبایى پیش رو دارد، با این وصف در زیبایى او چیزى بود که در دل بیننده انزجار مى انگیخت. مى گفتند چهره اش به صورتکى مى ماند. «راز ستاوروگین در چهره اش حک شده بود و در معناى معماگون این دو کلمه: زیبایى زننده“ نهفته بود.» ناگهان این جوان کم حرف فروتن مرتکب کارهایى مى شود که باورکردنى نیست. بینى گاگانف را، که از شیوخ باشگاه و مرد بسیار محترمى است در دست مى گیرد و او را در سالن باشگاه مى گرداند یا در حضور جمع لبان همسر جوان میزبان خود لیپوتین را مى بوسد و گوش استاندار را گاز مى گیرد و این کارها را از فرط ملال مى کند و ابدا از کار خود پشیمان نمى شود. این دسته گل هایى که به آب مى دهد به یک عارضه مننژیت مى انجامد. او پس از بهبود به سفر مى رود. معماى چهره با راز رفتارش همساز است. در شهر هیچ کس او را دیوانه نمى شمارد. پرنس هارى (این نامى است که ستپان ترافیمویچ به او داده است) سه سال در سفر مى گذراند. در پاریس میان او و لیزا توشینا و داشا ماجراهایى مى رود. پرده ابهام گرد او ضخیم مى شود. اینجا گذشته نزدیک پایان مى یابد و به زمان حال مى رسیم. بار دیگر ستاوروگین در شهر ظاهر مى شود و راوى بار دوم صورت ظاهر او را این طور وصف مى کند: «مثل چهار سال پیش، که اول بار او را دیدم، حالا هم به اولین نگاه یکه خوردم… یک چیز موجب تعجب من بود. در گذشته گرچه همه او را مردى زیبا مى شمردند در چهره اش چیزى بود که به صورتکى مى مانست و حال آنکه اکنون، نمى دانم چرا، از همان نگاه اول به نظر من بسیار زیبا آمد. به طورى که به هیچ روى نمى شد گفت که چهره اش به صورتکى شباهت دارد. شاید این حال به علت آن بود که رنگش اندکى پریده تر از گذشته بود و انگارى کمى لاغرتر شده بود. یا شاید برق تازه اى در نگاهش پیدا شده بود که حاصل فکرى تازه بود.»او با لبخندى غماض دست مادرش را بوسید و با لحنى پرمهر و آهنگین به ماریا تیموفى ییونا مى گوید: «شما نباید اینجا باشید.» برق مهربانى فوق العاده اى در چشمانش مى درخشد. زن لنگ دیوانه را با احترام بسیار به خانه اش همراهى مى کند و «سردماغ و آرام» بازمى گردد. «آزادگى و مردانگى» خود را به شوخى مى گیرد و با «ساده دلى و صمیمیت» با لیزا حرف مى زند. راوى مى افزاید: «باید بگویم که نیکلاى وسیه والودویچ بسیار خویشتن دار و مؤدب بود اما در زیر این ادب خونسردى و حتى بى دل و دماغى محسوس بود.» مثل این بود که این بازى داشت حوصله اش را تنگ مى کرد.زیر تبسم ظاهرى اش «بى شکیبى و حتى خشم محسوس بود.» راوى پیش از ماجراى سیلى مى گوید: «ضمن این بحران ها خشم شدیدى گاهى به او روى مى آورد اما او موفق مى شد که اختیار خود را حفظ کند.» شاتوف به او سیلى مى نوازد، ستاوروگین حرفى نمى زند و کارى نمى کند. «فقط چهره اى چون گچ دیوار سفید در چشمان شاتوف خیره ماند. اما عجیب آن بود که برق درون چشمانش انگارى خاموش شده بود… شاتوف اول نگاهش را به زیر انداخت و پیدا بود که تاب نگاه او را نیاورده بود.» نخستین آشنایى ما با قهرمان داستان چنین است. او نشان داده مى شود، اما درباره احوالش چیز زیادى نمى دانیم. او را مى بینیم (صورتش را، اندامش را، حرکاتش را) بعد کارهاى عجیبش را دنبال مى کنیم، اما از آنها سر درنمى آوریم. اشخاص دیگر بازى مى خواهند کارهایش را به ما توضیح دهند: راوى، واروارا پترونا، لیپوتین، لبیادکین، پیوتر ورخاوینسکى، اما حرف هاى بر فرض استوار آنها فقط اسباب گمراهى است. این ترفند «معرفى» از کشف هاى هنرى داستایفسکى است. مراد او حاصل است. ستاوروگین ما را به حیرت مى اندازد. ما شیفته شخصیت فوق العاده او مى شویم. زیبایى و قدرت و رازگونگى اش در بندمان مى کشد. در قسمت دوم، (شب) نمایش وحشت آور شخصیت مرگ آشناى قهرمان به تدریج بر ما آشکار مى شود. او را در اتاق خود نشسته در خواب مى بینیم. واروارا پترونا وارد مى شود. سخت تعجب مى کند از اینکه «پسرش مى تواند به این صورت بخوابد، این گونه راست نشسته و به این اندازه بى حرکت. حتى تنفسش نامحسوس بود، رنگ از چهره اش پریده بود و سیمایش عبوس بود و چنان بى حرکت که گفتى منجمد شده است… ابروانش اندکى در هم بود و بى اغراق به صورتکى مومین مى مانست… اگر واروارا پترونا سه دقیقه دیگر بالاى سر او مى ماند به یقین نمى توانست فشار خردکننده این سکون رخوت را بر دل خود تحمل کند و او را بیدار مى کرد.» ستاوروگین با بى اعتنایى تحقیرآمیزى با پیوتر ورخاوینسکى و کیریلف و شاتوف حرف مى زند. شاتوف دیوانه وار فریاد مى زند: «… ولى شما، ستاوروگین، شما چطور راضى شدید به این جریان چاکرمنشانه بى معنى و قبیح و خالى از هر گونه ذوق و ظرافت حتى نزدیک شوید؟ شاهکار نیکلاى ستاوروگین همین بود؟» اما ستاوروگین نمى فهمد که چرا «همه مى خواهند پرچم به دست او بدهند؟» شاتوف با شور بسیار پرده از کار او برمى دارد: ستاوروگین در پترزبورگ عضو جمعیتى مخفى بود که براى شهوت رانى هاى حیوانى به وجود آمده بود. کودکان خردسال را فریب مى داده و منحرف مى کرده و از سر قساوت «و لذت از عذاب وجدان» با زن لنگ ازدواج کرده بود. و فریاد مى زند: «به خاک افتید، زمین را بوسه دهید. اشک بریزید و پوزش بخواهید.» و به او توصیه مى کند: «بکوشید از راه کار به خدا نزدیک شوید. با بیل زدن زمین» مثل یک موژیک، ستاوروگین با دقت به حرف هاى او گوش مى دهد. «گفتى به راستى با مسئله اى تازه و جدى روبرو شده است که ارزش غور کردن دارد» هنگام وداع به او قول مى دهد که به دیدن تیخون برود.
راز ازدواجش در گفت وگویش با لبیادکین فاش مى شود. ستاوروگین هنگامى که تصمیم گرفته است که ازدواج پنهانش را با زن لنگ رسما اعلام کند مى گوید: «… چهار سال پیش در عالم مستى هوس کردم که در یک شرط بندى سر چند بطرى شراب با خواهر شما ازدواج کنم.»
با هر صحنه تازه احساس انشقاق شخصیت قهرمان داستان در ما افزایش مى یابد. در سالن واروارا پترونا خشم یا بى اعتنایى سردش پشت پرده خوشرویى و ادب به زحمت محسوس است. در صحنه دیدارش با زن لنگ «رفتار مؤدبانه و رسمانه» و توانایى فوق العاده اش به خویشتن دارى از عهده رازپوشى او برنمى آیند. وقتى به اتاق وارد مى شود در آستانه در مى ایستد و با «نگاهى نافذ با پى گیرى بسیار و نفرت در چهره زن خود خیره مى ماند… اما چون به خود مى آید با خوش رویى و لبخندى پرمهر بر لب» به جانب او پیش مى رود. ولى ماریا تیموفى ییونا او را حقه باز و غاصب مى نامد و مى گوید: من زن پرنس خودم هستم و از کارد تو هم نمى ترسم. آن وقت ستاوروگین او را با تمام زور بازو از خود دور مى اندازد و مى گریزد و با بدخواهى بسیار تکرار مى کند: «یک کارد! یک کارد!» به پل که مى رسد باز فیدکا را مى بیند و اسکناس بر سرش مى افشاند و این نشان رضایتش به قتل لبیادکین و خواهرش است.
بعد از ملاقاتش با شاتوف و ماریا تیموفى ییونا برخورد سومى پیش مى آید. و آن دوئل با گاگانوف است. ستاوروگین تپانچه اش را رو به هوا خالى مى کند و در جواب حریف که این حرکت او را به اهانت تازه اى حمل کرده است مى گوید «باور کنید من ابدا قصد اهانت به شما را نداشتم. من رو به هوا تیراندازى کردم زیرا نمى خواهم کسى را بکشم.» اما این بزرگ منشى او گاگانوف را بیشتر به خشم مى آورد. بعد از دوئل ستاوروگین با خشم از کیریلف، که شاهدش بوده است مى پرسد: «چرا من باید چیزهایى را تحمل کنم که هیچ کس تاب تحملش را ندارد؟ و بارى را بر دوش بکشم که هیچ کس نمى تواند بکشد.» و کیریلف در جواب مى گوید: «من فکر مى کردم که شما این جور بارها را دوست دارید بکشید!» ــ «من دوست دارم بار بکشم؟» ــ بله!» ــ «این قدر آشکار است؟» ــ «بله» ستاوروگین دلمشغول به نظر مى رسید، مى شود گفت که به حیرت افتاده بود. به این ترتیب سومین پرده تراژدى ستاوروگین به پایان مى رسد. راز او به تدریج بر ما آشکار مى شود. ما هم اکنون با تناقض هاى طبع او و انشقاق مرگبارش آشنا هستیم. از یک طرف قدرت فوق انسانى اش و از سوى دیگر ناتوانى اش. اشتیاقش به داشتن ایمان و الحادش، میلش به بر دوش گرفتن «بار» و تباهى کامل روحى اش. در صحنه گفت وگویش با داشا این شکاف از حیث متافیزیکى عمیق مى شود. ستاوروگین صورت هایى خیالى مى بیند.شیطانى بر او ظاهر مى شود. در چاپ هاى بعدى کتاب این قسمت از داستان یعنى فصل «نزد تیخون» حذف شده است. در چاپ اول که در مجله چاپ شده است ستاوروگین راز این شیطانش را براى داشا بازمى گوید: «حالا دیدارهایش با من پشت سر هم شروع خواهد شد. دیروز بى شعور بود و بى حیایى مى کرد. یک شاگرد دبنگ حوزه مذهبى. صورت مجسم خودپسندى سال هاى شصت با اندیشه اى چاکرمنشانه و رشدنکرده و روحا بنده و تابع محیط. سخت یقین دارد که زیبایى اش مقاومت ناپذیر است… از این نفرت آورتر چه مى خواهید؟… من به خشم آمده بودم که شیطان خود من این جور باشد. پیش از این هرگز این جور نبود. البته من به عمد ساکت ماندم. نه فقط ساکت بودم بلکه حرکت هم نمى کردم. مثل مجسمه. او از این حال سخت به خشم آمد و من از خشم او خیلى خوشحال بودم. حتى حالا هم خوشحالم… و با تبسمى گفت: نه، خیالتان آسوده باشد، من به این شیطان اعتقاد ندارم. هنوز به او ایمان ندارم. خوب مى دانم که او از خیلى نظرها خود من است. من به صورت بدل خودم ظاهر مى شوم و با خودم حرف مى زنم. با این حال سخت به خشم آمده بود. علاقه عجیبى دارد که شیطانى مستقل باشد و مى خواهد که من حقیقتا به او اعتقاد داشته باشم. دیروز خندید و به من اطمینان داد که الحاد با این حال مغایر نیست.»
داشا با دلى دردناک فریاد مى زند: «به محض اینکه به او اعتقاد پیدا کنید تباه شده اید. خداى من، این آدم مى خواهد از من بى نیاز باشد!»
«مى دانید موضوع بحث دیروزش چه بود؟ تا صبح مى خواست به من بقبولاند که دوست دارم شعبده بازى کنم. بارهاى سنگین بر دوش بگیرم و کارهاى دشوار کنم حال آنکه خود به آنها اعتقاد ندارم.» ناگهان به شدت به خنده افتاد. «ستاوروگین قاه قاه خندید و این کارش بسیار بى معنى بود. داریا پاولونا لرزید و یک قدم عقب رفت.» ستاوروگین قهقهه زنان جیغ کشید که: «دیروز شیطان ها خیلى زیاد بودند. خیلى خیلى زیاد. از همه باتلاق ها بیرون مى آمدند.»
مضمون شیطان شاه مایه زندگى نامه ستاوروگین است. بهت و «بى حرکتى رخوت نشانش» در آغاز قسمت دوم بر ما روشن است. واروارا پترونا فرزند خود را در «خلسه اى شیطانى» مى بیند. ستاوروگین مى خواهد شیطان خود را با سکوت و سکون به خشم آورد. صورت هایى که او مى بیند این صحنه را با فصل «نزد تیخون» مربوط مى کند. ستاوروگین به مرد روحانى اعتراف مى کند که صور خیالى مى بیند و از راه تمسخر با نیشخندى مى پرسد: «ممکن است که بى ایمان به خدا به شیطان اعتقاد داشت؟»
تیخون سر برمى دارد و او نیز لبخندزنان مى گوید: «اوه، خیلى ممکن است. این چیزى است که بسیار مى بینیم.»
در طرح اولیه داستان داستایفسکى سرنوشت جن زده جدرى را که خیل شیاطین در جلدش رفته و بیمارش کرده اند براى ستاوروگین در نظر داشته است. سموم بى ایمانى از او، چنانکه از چشمه اى آلوده صادر مى شده و روسیه را آلوده مى کرده است. همه شیاطین و جن بچگان به صورت بوران سرکشى از او بیرون مى آمده اند. حذف فصل «نزد تیخون» و کوتاه شدن متنى که در مجله انتشار یافته است نمادینگى داستان را به هم زده و از اهمیت متافیزیکى آن کاسته است. داستایفسکى نمى توانست با این اجبار کنار آید. «مضمون صورت هاى خیالى» و گفت وگو با شیطان را به داستان برادران کارامازف منتقل کرد. شیطان ستاوروگین به شیطان برادران کارامازف مبدل شد. قهرمان شیاطین شیطان خود را یک شاگرد حوزه مذهبى ازخودراضى،یک جوان ساخته سال هاى شصت و صاحب اندیشه اى چاکرانه مى نامد و با نفرت مى گوید: «واى این دیگر چه شیطانى است؟ یک شیطانک حقیر بدخواه خنازیرى که سرما هم خورده و در کارهایش ناکام مانده!» نویسنده با این صفات صورت شیطان ـ انگل برادران کارامازف را پدید آورده است.
تراژدى ستاوروگین بعد از پرده سوم از جلو صحنه واپس مى رود. ما به ندرت، آن هم به صورتى گذرا او را مى بینیم… با لیزا از ازدواجش با ماریا تیموفى ییونا حرف مى زند با بى اعتنایى و سرسرى، از توطئه ها و دسیسه پردازى هاى پیوتر ورخاوینسکى با عتاب و نفرت دورى مى جوید. پرده چهارم تراژدى به فصل «نزد تیخون» اختصاص یافته است. این فصل در خبرهاى بازآمده از چاپخانه بعد از فصل هشتم قسمت دوم قرار دارد. از قرار معلوم کاتکف به هیچ قیمت حاضر نشده بود که این فصل را در مجله اش چاپ کند. داستایفسکى به مسکو رفته و با او مذاکره کرده و وعده داده بود که تغییراتى در آن بدهد. در زیر آنچه را که او در چهارم فوریه ۱۸۷۲ به س. آ. ایوانوا نوشته است مى خوانیم: «بعد از عزیمت از مسکو فکر مى کردم که اصلاح فصلِ رد شده و تأمین نظر دبیران مجله نباید دشوار باشد. اما وقتى کار اصلاح را پیش گرفتم دیدم که کوچک ترین تغییرى در آن ممکن نیست. ضمن اینکه با درشکه به نزد طلبکارهایم مى رفتم چهار طرح براى اصلاح فصل در نظر گرفته بودم و نزدیک به سه هفته رنج بردم براى انتخاب یکى از آنها. عاقبت همه را کنار گذاشتم و صورت جدیدى طرح کردم تا به اصل مطلب امین بمانم و متن داستان را تا جایى که مدیر مجله قبول کند تغییر دادم. حالا این متن تغییر یافته را برایشان مى فرستم. اگر این صورت را هم نپسندند دیگر به راستى نمى دانم چه بکنم.» اما کاتکف این صورت را هم رد کرد و داستان در «پیک روس» با حذف فصل «نزد تیخون» چاپ شد. نویسنده این فصل را در چاپ هاى بعدى کتاب نیز وارد نکرد. و تازه در ۱۹۲۳ بود که این فصل در دو چاپ کتاب وارد شد. یکى به صورت اصلى (چاپ مسکو) و دیگرى متن بازنوشته آن (چاپ پترزبورگ). در اولى جنایت ستاوروگین (یعنى تجاوز به دختر خردسال) به صورت رویدادى واقعى وصف شده است. در دومى اعتراف او «نتیجه بیمارى و کار شیطان» خوانده شده است. یعنى ستاوروگین این رویداد را جعل کرده است تا به «احتیاج خود به عذاب وجدان و ندامت»پاسخ گوید و آگاهانه به خود تهمت زده است.
فصل حذف شده اوج تراژدى ستاوروگین و بلندترین مرتبه آفرینندگى داستایفسکى است. نبرد میان ایمان و الحاد که در سراسر داستان پیوسته شدت مى گیرد به بالاترین درجه حدت و تنش خود مى رسد. تضاد این دو سنخ اندیشه و دیدار دو شخصیت یعنى ستاوروگین نامعتقد به خدا، و تیخون عارف وارسته تظاهر مى کند. راز معماوار قهرمان داستان گشوده مى شود و نتیجه آن، که ما این همه وقت با تشویش و هیجان در انتظارش بوده ایم ما را در حیرت فرو مى برد. زیرا هیچ انتظار چنین نتیجه اى را نداشته ایم. ستاوروگین با خشم و تمسخر از صورت هاى خیالى که مى بیند با تیخون حرف مى زند: تیخون البته ظاهر شدن راستین شیطان را باور ندارد و دیدن این صور را به بیمارى حمل مى کند. مى گوید: «شیاطین البته وجود دارند، اما درک ما از آنها بسیار مختلف است.» آن وقت ستاوروگین ناگهان اختیار از کف مى دهد و راز خود را فاش مى سازد. با غرورى شیطانى به تیخون مى گوید: «من جدى و با گستاخى به شما مى گویم: من به شیطان معتقدم، آن هم به شیطانى که در شرع ذکر شده است. به شیطانى متشخص و نه شیطانى نمادى و هیچ احتیاجى هم ندارم که پنهانى کسى را امتحان کنم یا از کسى حرف بیرون بکشم. همین!“.»
بله تمامى واقعیت همین بود. ستاوروگین به خدا ایمان نداشت حال آنکه به شیطان شرع معتقد بود، به روح مغرور و نیرومندى که عظمتش به خدا مى مانست و از خالق روى گردانده و درِ نجات را بر خود بسته، در خودى خود فرو بسته مانده بود. مى خواست با بیان اراده خود به «اعتبار خود» و نه در سایه خدا برقرار باشد. کیریلف مى گفت: «اگر خدا نباشد من خدایم!» این گفته در ستاوروگین محقق شده بود. او قدرت و آزادى خود را بى انتها مى دانست پس خدا بود. اما این شخصیت نیرومند در خدایى خود پیروز نیست، بلکه شکست مى خورد. قدرتش هدفى ندارد. زیرا نقطه اى براى اعمال آن نمى شناسد. آزادى اش توخالى است، زیرا بر بى اعتنایى استوار است. ستاوروگین یک دروغ است و بنده «پدر همه دروغ ها» یعنى شیطان. شخصیت خداگونه به دو صورت پاره مى شود. بدلى ظاهر مى شود: شیطانکى مسکین و بدخواه، یکى از شیطان بچگانى که در حالت جنینى ساقط شده اند. اعتقاد آزادانه به خدا الزاما جاى خود را به اعتقاد به شیطان مى دهد. ستاوروگین در بند شیطان مى افتد و شیطان پرست مى شود. مرامش این است: «من به شیطان ایمان دارم.» در برابر این مرام ایمان تیخون مى درخشد. در جواب سؤال ملحد که از او مى پرسد: «آیا به خدا معتقدید؟» مى گوید: «بله، من به خدا ایمان دارم. خدایا مباد که از صلیب تو شرم داشته باشم!»دو نیرو، که بزرگ ترین نیروهایند یعنى نیروى ایمان و الحاد یا خدا و شیطان، با هم روبرو مى شوند. مقدمه این لحظه درخشش کورکننده با جریان سراسر داستان آماده شده است و داستان براى نمایاندن این لحظه نوشته شده است. داشا براى ستاوروگین پیش بینى مى کند که: «همین که به شیطانتان اعتقاد پیدا کنید تباه خواهید شد.» او به شیطان اعتقاد پیدا کرد و بى ترس به ایمان سیاه خود اعتراف کرد. او مى داند که از این به بعد محکوم به تباهى است. اما به تباهى تسلیم نمى شود. در تلاش نجات است گرچه امیدى به آن ندارد. اعترافات خود را به تیخون مى دهد تا بخواند. نویسنده مى گوید: «اندیشه اصلى که در این اعترافات نهفته است احتیاجى عجیب و صادقانه به مجازات است، احتیاج به بر دوش گرفتن صلیب، احتیاج به مجازات مردم. در عین حال این احتیاج به صلیب را کسى احساس مى کند که خود به صلیب اعتقاد ندارد.» در اعترافات از تجاوز به دختر خردسال ماتریوشا و از خودکشى او سخن رفته است. اما این گناهکار از جنایت خود احساس ندامت ندارد و براى اولین بار به «خداشدگى» خود پى مى برد. او با انکار خدا خود را وراى قانون خدا، در «آزادى بى انتها» مى یابد. «من خوبى و بدى را از هم تمیز نمى دهم و تفاوت آنها را حس نمى کنم. نه فقط این احساس را از دست داده ام بلکه مى دانم که خیر و شرى وجود ندارد. (و این را خوشایند یافتم) هرچه هست فقط پیش داورى است. من مى توانم از هرگونه پیش داورى آزاد باشم.اما اگر به این آزادى دست بیابم تباه خواهم شد.» آزادى در وراى حدود خوبى و بدى شیطان پرستى است. بعد از دیدار عصر طلایى سخن گفته مى شود و از سقوط آدم و اخراج از بهشت (که نمادش عنکبوت کوچک سرخ است) سراسر این صحنه، با تغییراتى مختصر در شرح خواب ورسیلوف در داستان «نوجوان» نقل شده است. تیخون ستاوروگین را به تواضع و ایمان دعوت مى کند: اگر بر غرور خود چیره شود نجات خواهد یافت. و ناگهان، گویى پیامى به او الهام شده باشد پیش گویى مى کند: «نه، بعد از انتشار اوراق نه، پیش از آن، حتى یک روز یا شاید یک ساعت پیش از آن قدم بزرگ در جست وجوى گریزگاهى شتابان دست خود را به جنایت تازه اى خواهى آلود و این جنایت را فقط براى آن مرتکب خواهى شد که از انتشار اوراق که حالا این جور بر آن اصرار دارى اجتناب کنى.» و ستاوروگین از خشم دیوانه فریاد مى زند: «عجب روانشناسى است، لعنتى!» و شتابان از صومعه مى گریزد.
داستایفسکى مسیح را «آرمان جاوید زیبایى» خوانده است. انسانِ خود را خدا شمرده، علیه خداى به قالب انسان درآمده عصیان مى کند و مى کوشد که یک آرمان زیبایى را جایگزین آرمانى دیگر سازد. ستاوروگین مردى زیباست. اما زیبایى او یادآور صورتکى است. آقازاده اى فرهیخته و ظریف رفتار است. جاذبه اش مقاومت ناپذیر است. حرکات و اطوارش همه برازنده و آراسته است. اما در همه اینها چیزى هست که نفرت القا مى کند. در صحنه دیدارش با تیخون پرده از زیبایى محازین و فریبکارش برداشته مى شود: تیخون نه فقط از قباحت محتواى اعترافات او، بلکه همچنین از ناهماهنگى شیوه نگارش او تعجب مى کند. از ستاوروگین مى پرسد: «آیا ممکن نیست در این نوشته اصلاحاتى روا داشت؟» و ستاوروگین گیج شده جواب مى دهد: «براى چه؟ من در نوشتن آن صادق بوده ام.» ــ «اصلاحاتى در شیوه نگارش آن!» شلختگى که در شیوه نگارش این اعترافات مشهود است از فساد روحى نویسنده حکایت مى کند. مرد روحانى با اظهار نظرش در خصوص «این سند» اسباب تعجب ستاوروگین مى شود. زیرا انتظار دارد که تیخون از خواندن نوشته او وحشت کند، برآشوبد و از او تنفر نشان دهد. حال آنکه تیخون سستى یا استوارى نثر او را مى سنجد و آن را نازیبا مى یابد. مى ترسد که «نازیبایى اثر آن را نابود کند.» و گناهکارِ مغرور پوزخند خوانندگان را تحمل نکند. «زیبایىِ» دجال موهوم است. بصیرت روحانى زشتى آن را آشکار مى کند. راز ستاوروگین فاش شده است. او «دروغ است. پدر دروغ ها!» همه چیزش دروغ است. زیبایى اش، زورمندى اش، اشتیاقش به کارهاى درخشان، بلندى روحش. اعترافاتش شرم آور و زشت است. تجاوز نفرت آور به دخترکى مظلوم در آن است.
تیخون پیش بینى مى کند که «زشتى این اعترافات نابود مى کند.» این حال به زودى صورت مى پذیرد. ستاوروگین در چشم ما هم اکنون مرده است. تیخون کسوت فاخر ایوان تساوریویچ را از تن غاصب برکنده و صورتک زیباى شیطانى را از چهره اش برداشته است.
بعد از پرده درى صومعه نوبت رسوایى در سکواریشنیکى است. انسانِ خود خدادان شیطانکى ناتوان از کار درمى آید. دون ژوان پیروزمند دلستانى سردبستر و جن بچه اى سرماخورده و سزاوار تسخر بستر عشق را ترک مى کند. چون گواه تباهى خود را در دل احساس کرده است به عشق لیزا مى آویزد. او لیزا را دوست ندارد و خود به این معنى آگاه است. با این حال فداکارى او را مى پذیرد و او را به دنبال خود در مغاک تباهى فرو مى کشد. لیزا بعد از شبى که در سکواریشنیکى با ستاوروگین مى گذراند، چنانکه ماریا تیموفى ییونا پیش از او، درمى یابد که پرنس «غاصبى» دغل بیش نیست. به او مى گوید: «باید به شما اقرار کنم که از همان زمانى که در سوئیس بودیم یقین داشتم که شما بارى موحش و پلید و خونین بر وجدان دارید و در عین حال چیزى، که شما را سخت مضحک جلوه مى دهد… من تا آخر عمر به ریشتان خواهم خندید.» بزرگىِ توخالى و جعلىِ شیطان خنده آور است. ادعایش به کارهاى جسورانه و درخشان مضحک است. لیزا گفته هاى تیخون را تکرار مى کند. بعد پرده پنجم تراژدى است که خودکشى فجیع ستاوروگین است. شهروند ایالت اورى پشت در انبار آونگان بود. روى میز کوچک یک تکه کاغذ افتاده بود که روى آن با مداد نوشته شده بود: «کسى را متهم نکنید، کار خودم است.» مرگ زشت او، خودکشى، واپسین شکلک شیطانى این انسانى بود که خود را خدا مى شمرد. شکست «شخصیت نیرومند» بر زمینه زندگى و متافیزیک و زیبایى صورت مى پذیرد. در برابر «آرمان جاوید مسیح» سراب فریباى دجال قرار دارد.
داستایفسکى ضمن نوشتن ابله اقرار کرده بود که در تقریر داستان پیوسته به ترسیم آخرین صحنه آن (قتل ناستاسیا فیلى پونا) نظر داشته است. مى توان این گفته را تعمیم داد و گفت که همه داستان هاى داستایفسکى براى ترسیم صحنه فاجعه اى نوشته شده اند. این قانون «هنر بیانى» است که خود او ابداع کرده است. تازه وقتى به پایان داستان مى رسیم به کمال سرود پى مى بریم و عمق بى پایان طرح را درمى یابیم. ضمن خواندن داستان پیوسته پیش مى رویم و از کوه بالا مى خزیم و چون در قله به فاجعه رسیدیم دورنماى فراخناى داستان را زیر پاى خود چنان به وضوح مى بینیم که گفتى آن را در کف دست پیش چشم داریم. معماها گشوده و رازها فاش مى شوند. از نامه اى که ستاوروگین پیش از خودکشى به داشا نوشت آخرین واقعیت شخصیت او را درمى یابیم: «… من همه جا قدرت خود را آزموده ام… وقتى براى خودم و خودنمایى زورآزمایى مى کردم توانایى ام بى حد مى نمود، چنانکه در تمام زندگى ام… اما این قدرت خود را در چه راه به کار بردم؟ این چیزى است که هرگز نفهمیده ام. و حتى حالا نمى فهمم. من همچنان، مثل همیشه، مى توانم به انجام کار خوب علاقه مند باشم و از آن لذت ببرم اما کار بد را هم دوست دارم و از آن هم لذت مى برم… از من جز انکار چیزى صادر نشده است. در من نه از بلندى همت و بزرگوارى اثرى هست نه از توانایى کار درست.»
اکنون از فراز قسمت پایانى تراژدى سراسر زندگى قهرمان آن را زیر نظر داریم. تراژدى او احتضار «ابرمرد» است. استعدادهاى بزرگ و تابناکى به ستاوروگین داده شده بود. رسالت بزرگى به او محول شده بود. اما او به قدیس بزرگ خود خیانت کرد و از خدا روى گرداند. بنده از خدا برگشته در زندگى به مرگ روحى از پا درمى آید. او مى داند که مکافات موحش او هم اکنون براى او شروع شده است و روحش دستخوش فساد گشته است. گند فساد روحى او به تلاش پرتنش بى فایده اى براى نجات خود وادارش مى کند. «بارهاى سنگین» بر دوش مى گیرد، مى کوشد که کارهاى قهرمانانه بکند، با شوق از عذاب توبه استقبال مى کند و آرزو دارد که خلق مجازاتش کنند. با اندیشه اى تازه به مرکز استان بازمى گردد. تصمیم دارد که راز ازدواج خود را با زن عاجز فاش کند اما چون برخلاف انتظار با همسر خود در سالن پذیرایى مادرش روبرو مى شود رابطه خود را رسما انکار مى کند تا لیزا را از خود نرماند. بزرگوارى اش نسبت به ماریا تیموفى ییونا با احساس هوس آمیزش نسبت به لیزا در کشمکش مى آید.همه چیز دو پاره است و نیکى و بدى در نظرش به یک اندازه جذاب جلوه مى کند. شاتوف به گوش او سیلى مى زند و خیانت قهرمان پیشواى خود را به آرمانش انتقام مى ستاند. مرد مغرور این اهانت را با شجاعت مى پذیرد. این نخستین کارِ نمایان اوست. اما همین کار نمایان روشن نیست. ستاوروگین این اهانت را از راه تواضع تحمل نمى کند، بلکه در آن قدرت مقاومت خود را مى آزماید. از گناه خود پشیمان نیست بلکه به قدرت خود غره است و مقامش در نظر خودش بالا مى رود.به دیدن شاتوف مى رود و به او هشدار مى دهد که خطرى تهدیدش مى کند، اما این کار نیک نیز بى ثمر مى ماند زیرا محرک آن خودپسندى سرد اوست نه عشق. به شاتوف مى گوید: «متأسفم که نمى توانم شما را دوست بدارم.» و گرچه از نقشه قتل پیوتر ورخاوینسکى خبر دارد کارى براى جلوگیرى از این قتل نمى کند. بدى بار دیگر خوبى را از راه خود منحرف مى کند. روسیاهىِ مرگِ شاگردِ مظلوم بر پیشوا مى ماند. کار نمایانِ دوم او یعنى افشاى راز ازدواجش به قتل زن لنگ منجر مى شود. ماریا تیموفى ییونا شوهر خائن خود را نفرین مى کند و ستاوروگین که از نقشه فیدکا خبر دارد نه به صراحت بلکه عملاً او را به این جنایت تشویق مى کند (به او پول مى دهد). کار نمایان سومش در دوئل با گاگانوف است که تیرش را نشانه نگرفته رو به هوا خالى مى کند و این کار او در حریف اثر اهانتى گزنده تر دارد. فریب، کار نمایان چهارم یعنى قصدش به انتشار اعترافاتش را تیخون برملا مى سازد. از این راه که آن را وسوسه اى شیطانى مى شمارد که به برگشتن نهایى از خدا مى انجامد. (مرام دجالى ستاوروگین) هیچ عذابى براى طهارت ابرمرد شیطانى متصور نیست. او توانایى تواضع لازم براى ایمان را ندارد و از کار نمایانى مذهبى عاجز است. فقط یک معجزه قادر به نجات اوست و او بى آنکه به معجزه معتقد باشد به آن متوسل مى شود. اما واپسین دروغ غاصب دغل بعد از شبى که با لیزا در سکواریشنیکى مى گذراند آشکار مى شود. مدتى دراز است که آتش عشق در دل مرده او خاموش شده است. محرک شهوانى او را نجات نمى دهد و به تباهى دختر نگون بخت مى انجامد. آخرین تلاش او در راه نجات به جنایتى جدید و وحشتناک مبدل مى شود.
این چهار کار نمایان که به چهار کار زشت مبدل شدند چهار پرده تراژدى انسانى است که خود را خدا مى شمارد. پرده پنجم خودکشى اوست. «مرده متحرک» به وجود موهوم خود خاتمه مى دهد. روح نیرومند انکار،اراده عقیم متافیزیکى و قدرت عظیم بى آنکه به کارى آید به ناوجود بازمى گردد.
ستاوروگین بزرگ ترین صورت آفریده داستایفسکى است. در جمع «افراد قوى» (پرنس والکونسکى، راسکولنیکف، سویدرى گایلف، ایپولیت، کیریلف، ورسى لف و ایوان کارامازوف) از همه نیرومندتر است. صورت «قدرت بى نهایت» مردى است که در روزگار جدید یگانه است. انسانِ خود خداپندارى است که کیریلف رؤیاى آن را در دل مى پرداخت و ابرمرد نیچه در پیش آن رنگ مى بازد. دجال گونه اى است که وعده ظهورش داده شده است. شاه مرد این دنیاست. هشدار وحشتناک فاجعه اى جهانى است که در انتظار بشریت است. داستایفسکى درباره واپسین رازهاى متافیزیکى به زبان افسانه سخن مى گوید.
اتحاد ستاوروگین «زیبا» با ماریا تیموفى ییوناى لنگ نیم دیوانه نماد یک جور واقعیت سورئالیستى است. این زن روح جهان و «مادینگى جاوید» و زمین است که مادر است. ستمدیده اى در بند است و در انتظار شاهزاده اى که آزادش کند. زیبایى اش تار شده است زیرا مرتکب گناه شده و اسیر بند خودپسندى گشته و به فساد محکوم شده است. گناهش در برابر زیبایى با نقص جسمانى اش نمایانده مى شود. با وجود گناه ازلى به نامزد خود وفادار است و در انتظارش مى ماند. اما نامزدش انکارش کرده و فریفته آزادى خدایگونه خود شده است و در نتیجه از خدا دورافتاده است. عروسش او را مى شناسد و نمى شناسد. زن او هست و نیست. ستاوروگین هم پرنس است و هم گریشکا آترپیف که غاصب است. خیانت او هردوشان را به تباهى مى کشاند. این عروس غنیمت شیاطینى است که مزار مادر خاک را آلوده اند و نماد صحنه اى است که در آن به شمایل مریم پاک بى حرمتى مى شود. ستاوروگین در زندگى خود به مرگ دومى مى میرد و صورتک مرده اش را شیطان هایى که در او خانه کرده اند برمى دارند. اسطوره «زمین که مادر است» پرمعنى ترین تصور داستایفسکى است. اشخاص بازى آفریده او که با خدا درمى افتند همیشه به مزار مقدس این مادر بى حرمتى مى کنند. در جنایت و مکافات سونیا از راسکولنیکف به التماس مى خواهد که زمین را که به آن بى حرمتى کرده است ببوسد. شاتوف از ستاوروگین همین را مى خواهد. روح جهان در اسارت بى هوشى هاى ماریا تیموفى ییونا و عشق هاى ناستاسیا فیلى پونا و خلسه گروشنکا رنج مى بیند. داستایفسکى در این دید خود از تراژدى دنیا با گوته خویشاوندى دارد. ماریا تیموفى ییونا با گرتشن متداعى است. او نیز ترانه عامیانه ساده اى را زمزمه مى کند و خواب طفلى را مى بیند و دعا مى کند که دلدارش به رسالت عرفانى خود وفادار بماند. ستاوروگین فاوست روس است، گیرم فاوستى که در پایان کار نجات نمى یابد بلکه در ورطه تباهى سقوط مى کند. پیوتر ورخاوینسکى با مفیستوفلس قرابت دارد.
ماریا تیموفى ییونا از همه اشخاص آفریده داستایفسکى دشوارفهم تر است. صورت ظاهرش با دقت و سازگارى بسیار با واقعیت رسم شده است. زنى است نیم دیوانه که از برادرش سروان لبیادکین کتک مى خورد. دخترى است نزدیک به سى ساله با چهره اى تکیده و چشم هایى خاکسترى و آرام و مهربان. زنى است ناقص و دیوانه اى وارسته. اما در عین حال همه این خصوصیات او: صورت ظاهر و لباس و وضع زندگى و شرایط اجتماعى اش همه سخت خیال انگیز مى نماید. زیر آنها واقعیت دیگرى برق مى زند،که از وجود عرفانى پنهانى حکایت مى کند. در این صورت دیگر ماریا تیموفى ییونا دوشیزه اى زیباست، همان عروس قصه هاى قدیمى. روى میز جلو او یک بسته ورق کهنه و یک آینه حقیر روستایى و یک جزوه کهنه ترانه دیده مى شود. حرف زدن او نیز به قصه گویى مى ماند. خاطراتش را از صومعه اى که مدتى در آن گذرانده است در ذهن بازمى پیماید و بر زبان مى آورد. از راهبه رئیس دیر حرف مى زند و از راهب آتوسى و از لیزاوتا که دیوانه اى وارسته و نظرکرده است و از پیرزنان و زائران. از توانایى پیش گویى و روشن بینى بى بهره نیست. نویسنده در این دیوانه بینواى خود بزرگ ترین گنجینه روحانى را ذخیره کرده است. در سینه ماریا تیموفى ییونا راز زمین، مادر هستى پنهان است. ماریا تیموفى ییونا به یاد مى آورد که: «… یک روز که از کلیسا بیرون مى آمدیم یکى از راهبه ها، که براى استغفار از معصیت پیش گویى به صومعه ما آمده بود در گوش من گفت: تو فکر مى کنى مادر خدا کیست؟“ من جواب دادم: مریم مقدس، مادرِ بزرگ و امید آدم ها و او گفت: درست گفتى. مادرِ خدا، مادر همه ماست، همان زمین مرطوب است و براى آدم ها یک دنیا شادى ارمغان دارد. همه غصه هاى این دنیا و همه اشک هاى این دنیا سرچشمه شادى ماست. وقتى آن قدر اشک ریختى که خاک زیر پایت تا عمق نیم آرشین خیس شد همه لذت هاى دنیا را یکباره خواهى چشید و دیگر رنگ غم نخواهى دید. و این پیش گویى را به خاطر داشته باش. این حرف ها همان وقت در دل من جا گرفت. و از آن وقت به بعد هر وقت که دعا مى خوانم و کمر خم مى کنم زمین را مى بوسم. مى بوسم و اشک مى ریزم و حالا گوش کن شاتوشکا از من بشنو. این اشک ها هیچ عیب ندارد. هرچند هیچ غصه اى ندارى اشکت جارى است. سرچشمه شادى! همین طور اشک مى ریزى، جدى مى گویم دروغ نیست. بعضى وقت ها مى رفتم کنار دریاچه. یک طرفش صومعه ما بود و طرف دیگرش کوه. یک کوهى بود که قله اش باریک بود. براى همین اسمش را گذاشته بودند کله قند. من از این کوه بالا مى رفتم و رو به مشرق مى ایستادم و سرم را مى گذاشتم روى زمین و اشک مى ریختم، آن قدر که دیگر نمى دانستم چه مدت. هیچ چیز را به یاد نمى آوردم و هیچ نمى فهمیدم.»
شیاطین به صورت شمایل مقدس وسیعى دو لتّى طرح شده است.نیمه تاریک آن در مقابل نیمه روشن قرار گرفته است. در برابر شخصیت شیطانى شخصیتى به راستى زیبا و نورانى قرار داده شده است. آرمان زیبایى مسیحى در اسقف تیخون مجسم است که داستایفسکى صورتش را از «دیرباز با شور بسیار در دل داشته است.» با حذف فصل «نزد تیخون» این نیمه روشن از میان رفته و فقط نیمه تاریک شمایل باقى مانده بود: تصویر دوزخ و فروپاشى جهان و بوران خروشان شیطانى. نویسنده شعر پوشکین را براى دیباچه آن اختیار کرد: «… پیداست که ابلیس به صحرامان کشانده است…» صورت شاهوار مرد روحانى با ظرافت و ستایش بسیار عرضه شده است. نویسنده اعتراف مى کند که پرداختن صورت این مرد کارى بس خطیر بود و او آن را وراى توانایى خود مى دید و از آن وحشت داشت. اما در ابهام تردیدآمیز طرح و در خشکى پارسایانه تصویر قدرت فوق العاده اى محسوس است. تیخون نقطه مقابل ستاوروگین است. زورمندى ستاوروگین با اندام نحیف، و غرورش با تواضع او و خردمند امروزین با دیوانه مقدس در مقابله است. تیخون مردى بلندبالا و لاغراندام است. پنجاه و چهار پنج سال دارد و رداى ساده خانگى به تن مى کند… به ظاهر اندکى بیمار مى نماید و تبسمى مبهم بر لب دارد و در نگاهش حیایى عجیب نمایان است. رئیس صومعه «نسبت بى بندوبارى در زندگى و حتى الحاد به او مى داد… تیخون خواه از سر اهمال یا به علت نوعى گیجى که البته براى مقام روحانى اش گناهى غیرقابل بخشایش بود نتوانسته بود احترام لازم را در دل اهل صومعه نسبت به خود القا کند.» راهبان صومعه چنانکه بخواهند خصلت جنون مقدس او را که شاید آن را ضعفى مى شمردند پنهان دارند درباره اش سکوت مى کردند. «به روماتیسمى مزمن مبتلا بود و گه گاه دستخوش تشنجى عصبى مى شد.»
هرقدر صورت ظاهر و رفتار ستاوروگین با شکوه همراه است، در تیخون فقرى پارسایانه: نزارى و ضعف و بیچارگى احساس مى شود و آثار جنون مقدس در او پیداست. او با مهمان خود محجوبانه حرف مى زند. «با شرمندگى سر به زیر مى اندازد و لبخندى نابجا بر لب دارد» مهمان با لحنى تمسخرآمیز به او مى گوید: «من شنیده ام که شما، پدر تیخون بزرگوار، براى هدایت وجدان مردم مناسب نیستید. اینجا به شما انتقاد زیاد مى کنند و مى گویند شما همین که اثرى از صداقت و خضوع در گناهکارى ببینید فورا به وجد مى آیید و خود پشیمان مى شوید و خاضع و در این کار از گناهکارى که نزد شما به اعتراف آمده است پیشى مى جویید.» و تیخون با آهى زیر لب مى گوید: «البته این حقیقت دارد که من نمى توانم به مردم نزدیک شوم و همیشه احساس کرده ام که این بزرگ ترین نقطه ضعف من است.» و این حرف با چنان ساده دلى همراه است که ستاوروگین نگاهى به او مى کند و لبخند مى زند. تیخون به جوان مغرور درس تواضع نمى دهد بلکه خود در برابر او صورت مجسم تواضع است. زیر جنون مقدسش خردمندى روحانى و بصیرت و توانایى پیش گویى پنهان است. مى ترسد که گناهکار را برنجاند و مى کوشد که منظور خود را به نرمى بیان کند و خجالت مى کشد و عذرخواهى مى کند. با وجود این از خواندن اعترافات احساس نفرت مى کند و زنگ «بیزارى بى چون و چرایى» در صدایش پیدا مى شود. با احتیاط و به نرمى بر نقطه ضعف حریف انگشت مى گذارد: در اعترافات او هیچ چیزى که به شجاعت و بزرگوارى شبیه باشد وجود ندارد. به عکس زشت و مضحک است. اما چون حکم قطعى را بر این «انسان خود خدادان» صادر مى کند ناگهان به خود مى آید و به التماس از او تقاضا مى کند که از بخشایش الهى ناامید نشود. و با وجد بسیار مى افزاید: خیال نکنید که پیروز نخواهید شد… اگر تواضع صادقانه باشد سیاه ترین و شرم آورترین صلیب به افتخارى تابناک مى انجامد و نیروى عظیمى مى شود… اگر باور دارید که مى توانید خود را ببخشید و فقط از راه تحمل رنج مى توانید به این مرحله برسید ایمانتان استوار است… و مسیح شما را خواهد بخشید!»… اگر گناهکار به گناه خود معترف باشد و از ناپاکى گناه رنج ببرد به نزد خدا بازگشته است. «خدا نقص ایمان شما را خواهد بخشید زیرا در حقیقت روح القدس را ستایش مى کنید و خود نمى دانید… زیرا در زبان آدمى کلمه اى نیست و فکرى نیست که با آن بتوان همه راه ها و حجت هاى برهرا توضیح داد. تا روزى که راه هاى او بر ما آشکار شود. کیست که بتواند او را که در تصور نمى آید در تصور آورد؟ کیست که تمام آنچه را که بى نهایتاست درک کند؟» اما ستاوروگین نه تواضع مى شناسد نه پشیمانى. اعترافاتش چالشى جدید است در برابر خدا و انسان. یک فوران تازه غرور شیطانى. کلمات عجب روانشناسى است لعنتى غیظى آرامى ناپذیر در او پدید مى آورد. تیخون درمى یابد که امیدى به نجات او نیست. «تیخون جلو او ایستاده بود و دست ها را پیش برده، طورى که کف آنها نمایان بود، در کنار هم جلو خود گرفته بود و تشنجى دردناک گفتى از ترسى شدید لحظه اى در چهره اش نمایان شد و گفت: مى بینم… جوان ساقط بینوا… به روشنى مى بینم که شما هرگز به قدر این لحظه به ارتکاب جنایتى تازه و بسیار وحشتناک نزدیک نبوده اید“.»
تواضعى بى انتها، مهربانى همراه با حیا، خردمندى محجوبانه و وجدى در اختیار آمده، نه فقط به صورت معنى بلکه با هنرمندى در صورت تیخون نقاشى شده است. تیخون و ماکار ایوانویچ دالگاروکى در داستان «نوجوان» و پیر زوزیما در برادران کارامازوف در این گنجینه معنوى با هم شریک اند.
اما ویژگى عمده این مرد روحانى نه معنوى بلکه زیباشناسانه است. تیخون راستروى است که روح خدا با اوست و نور زیباى روح القدس در چهره او تابان است. صورتک جذاب «انسان خود خدادان» زیر پرتو زیبایى راستین او غبار مى شود و فرو مى ریزد و بر باد مى رود.
توجه داستایفسکى به زبان اشخاص بازى خود بسیار قابل توجه است. زبان ستپان ترافیمویچ با عبارات بسیار فرانسوى یا مخلوط فرانسه و روسى یا زبان خاص کیریلف که از نظر نحوى نادرست است یا زبان لبیادکین و خواهرش با شخصیت و احوال روحى هر یک از آنها متناسب است.
این را هم بگوییم که دشمنى کهنه داستایفسکى با تورگنیف در صورت مضحک و نفرت انگیز «نویسنده عظیم الشأن» کارمازینف نمایان است. تورگنیف زمانى در بادن با دادن القاب تمسخرآمیز «میهن پرست متعصب» و «مسیحى پارسا» به داستایفسکى اهانت کرده بود و داستایفسکى با این کاریکاتور از او انتقام گرفته است.
(( پایان ))

